Amityville Horror House

18:Amityville Horror House
خانه‌ی ترسناک امیتویل

به سمت جونگ‌کوک برمی‌گردم. چشمان خاکستری‌اش، که پیشتر مثل سنگ‌های صاف اقیانوس بودند، حالا بدل به تکه‌های یخ شکسته شده بودند که نور را پس می‌زدند. او مضطرب به سویم می‌آید و با دستانش سعی در آرام کردنم دارد: «ببین، اگه درو باز کنی می‌میری! منم دلم نمی‌خواد بمیری! توضیح می‌دم، ولی فعلاً بیا بشین.» قدمی به سویم برمی‌دارد، ولی من اجازه نمی‌دهم و جیغ بلندی می‌کشم. او جونگ‌کوک است؟ هیچ‌وقت ندیده‌ام ترسیده باشد. شاید… «یه چیزی بگو… که باور کنم خودتی.»
لبخند از صورتش ساییده می‌شود و بی‌حالت به من نگاه می‌کند. با لحنی آرام شروع به حرف زدن می‌کند: «اولین دفعه که دیدمت داشتی اون غذای مرگبار رو می‌خوردی. خیلی از دستت ناراحت شدم که اصلاً به خودت اهمیت نمی‌دی. اگه اون غذا رو می‌خوردی، می‌مُردی و من دوباره از دستت می‌دادم.»
چشمانم پر از اشک می‌شود و به سمتش هجوم می‌برم و او را در آغوش می‌کشم؛ آغوشی که نمی‌خواهم تمام شود. بدنش سرد است، به سردی فلزی که از پوست انسان عبور می‌کند. باید هم سرد باشد؛ بدن یک روح است، درسته؟ ولی همچنان آغوشش پناه گرمی است که نمی‌خواهم تمام شود. چرا این خانه چنین بی‌رحم است؟ دستش را روی موهایم می‌کشد و آرام کنار گوشم می‌گوید: «هیشش، هیچی نیست. من اینجام…»
صدای زوزه‌ای از بیرون خانه برخاست. انگار از وجود کسی بود، نه زوزه‌ی یک حیوان وحشی، بلکه پیچیده‌تر؛ گویی انسانی بود که درد و غمش فریاد می‌کشید. او با شدت بسیار بیشتری به در چنگ می‌زد و غرش می‌کرد، انگار که صدایش پرده‌های گوش‌هایم را پاره می‌کرد. احساس کردم چیزی از داخل گوش‌هایم به پایین می‌لغزد.
همچنان که در آغوش جونگ‌کوک بودم، دستانم را روی شانه‌هایش می‌کشیدم. وقتی گوشم را به او نزدیک کردم و بوی آهن (خون) در بینی‌ام پیچید، سردرگم شدم و خون را روی دستم دیدم. از گوشم خون می‌آمد؟ چشمانم گرد شد و بدنم به لرزه افتاد.
جونگ‌کوک مرا کمی از خود فاصله داد و شانه‌هایم را گرفت. صدای بلندی شبیه به «پاپ» شنیدم، خیلی بلند، و با دیدن خونی که از گوش‌هایم جاری می‌شد، ترس بیشتری در چشمان بی‌روحش نمایان شد. او حرف می‌زد؟ صدها صدای اطرافم انگار قاطی شده بودند و از ته یک چاه بیرون می‌آمدند، ولی ماجرا فقط این نبود؛ انگار من از آن چاه بسیار دور بودم.
هرچند جونگ‌کوک پسر بسیار تیزی بود؛ دید که حرف هایش برایم در این هرج و مرج گم شده اند، وقتی فهمید چیزی از حرف‌هایش نفهمیده‌ام، لب‌هایش را به هم فشرد و سعی کرد از روی لب‌خوانی به من بفهماند. او کلماتش را کم‌کم کوتاه‌تر می‌کرد، و همین نزدیکی، و تلاشی صمیمانه از سمت او قلبم را چنگ زد و باعث تند تپیدنش شد.
به سختی متوجه می‌شدم: «گرگ‌ها… یک نفرین… سالی یک بار… می‌آیند… پدر و مادرت… و زک… فردا… صبح… برنمیگردن… برات… یادداشت… گذاشتن… نترس… اگه… داخل… خونه باشیم… چیزی نمیشه…»
در پایانِ حرف‌هایش، لبخندی گرم بخش زد. لبخند او را خیلی کم دیده بودم، مخصوصاً این لبخند را. این کلمات و این لبخند، قلبم را به لرزه انداخت و در گونه‌هایم گرما حس کردم. دنیا محو شد دیوارها، زوزه‌های بیرون، و حتی لرزش بدنم؛ تنها چیزی که باقی ماند، حضور او و طغیان دیوانه‌وار قلبی بود که به سرعت به تپش افتاده بود...ادامه دارد...

ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
دیدگاه ها (۱۹)

19:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلدستانم را گرف...

[ܢ̣ܘ ܝ݆ߺیܥܼܩܢ ܟܿوܚ݅ܓ ߊ‌وܩܥ‌‌ܨ ܩߊ‌ܣـــܝ̇‌ߊ‌ܥ‌‌]

ᴘᴀʀᴛ29

ᴘᴀʀᴛ28

سه پارتی Part : 3* بستنی فروشی *زوج جوان با خجالت روبه هم نش...

سه پارتی Part :1کلاس در سکوت فرو رفته بود و بچه های کلاس های...

black flower(p,318)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط