فیک رویای مرگ

𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟐

ویو ناهی

داشتم فکر میکردم که یهو به خودم اومدم و یه نگاه به ساعت انداختم ۵ و ۱ دقیقه دیرم شد تا برسم ۵:۱۵ میشه داشتم حاضر شدم و داشتم میرفتم که مادر گفت: عوضی قبلی که بری برام مـشروب بخر.
چون نمیخواستم دوباره کتکم بزنه گفتم: چشم مادر.
واقعا این چه زندگی ایه که دارم؟
رفتم براش خریدم و اوردم خونه و گفتم بفرمایین مادر.
از دستم گرفت و گفت: حالا گورتو گم کن.
و رفتم ساعت ۵:۲۰ بود تا برسم شد ۵:۴۰
اگه بخاطر این نبود که پول مشروبای اون عوضی و پول مدرسه مینجی رو بدم عمرا میرفتم تو کلاب آهنگ بخونم یا تو فروشگاه کار کنم🙂
علاوه بر اون مدرسه ی خودمم هست البته امروز شنبس و نمیرم مدرسه
رفتم فروشگاه و صاحب فروشگاه کلی داد و بیداد کرد که چرا دیر اومدی اما بعد چن دقیقه تمومش کرد کارمو شروع کردم
بعد ساعت فریا (دختره صاحب فروشگاه) گفت: قفسه هارو مرتب کن.
گفتم: خانم فریا قفسه ها مرتبه.
اومد جلو و همه چی رو انداخت (دختره ی آشغال) و گفت: گفتی مرتبه؟ زود باش مرتبشون کن
گفتم: چشم و دوباره مرتبشون کردم
چند ساعت گذشت و به فریا گفتم: خانوم فریا کارم تموم شد من میرم.
که گفت: فقط گمشو.
و رفتم کلاب و آهنگی که بهم داده بودن و تمرین کرده بودمو قرار بود بخونم و یه لباس بهم دادن خواستم برم که اونو بپوشم که یه دختره که اونم اینجا کار میکرد گفت: احمق اندامت خیلی بده بهت پیشنهاد میدم اون لباسو نپوشی وگرنه ممکنه همینجا تو کلاب مردم حالت تهوع بگیرن و بالا بیارن(با خنده)
گفتم: مجبورم.
و رفتم که اون لباسو بپوشم(عکسشو میزارم)
پوشیدم و رفتم رو صحنه که آهنگی که بهم دادنو بخونم که دیدم ۲ نفر اومدن تو کلاب که انگار لباسشون مشکی بود (لباس اینارم میزارم) و اسلحه داشتن همه ترسیده بودن و صدای جیغ میومد که یکیشون گفت خفه شین و از سرجاتون تکون نخورین تا یه گلوله تو سرتون خالی نکردم
دیدگاه ها (۰)

ولی دریای خزر...

#چندپارتی #استری_کیدز#لی‌نو{My enemy}Part².....ویو ا.ت ساعت ...

از حموم اومدم بیرون و انتظار داشتم که جولی خونه باشه ولی دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط