بخدا بفهمم کی هستی که گزارش میکنی دهنتو سرویس میکنم
دوپارتی☆
P.2
سپس با خشمی نهفته، کفش های پاشینه بلندش رو در آورد و به کناری پرت کرد. جونگکوک در سکوت تماشا میکرد که همسرش چطور از خشم کمکم سرخ میشود.
_ میدونم که چطور به نظر میرسید...
جونگکوک آروم شروع کرد، ولی ا.ت با اخم به طرفش برگشت:
_ بهش حس داری، مگه نه؟!
_ خدایا-...نه عزیزم
_ اوه، من رو عزیزم صدا نکن کوک وقتی اون رو "دخترم" صدا میکنی!
جونگکوک با درماندگی آه کشید.
آره، اون شیفته سوجین شده بود. اون خیلی سرسخت و پرتلاش بود. ولی توی قلب لعنتیاش جای هیچکس نبود، جز ا.ت و دختر کوچولو شون.
ا.ت در حالی که با حرص به صورتش نگاه میکرد، گفت:
_ میدونم....دوستش داری....تو...
صداش لرزید و جونگکوک برق اشک رو توی چشم های شکلاتیاش دید.
_ خواهش میکنم عزیزم....باید بهم گوش بدی. زندگیِ من توی تو و دختر مون خلاصه میشه....
_ پس چرا...
_ تو رهام کردی ا.ت.....نمیدونی چقدر سخت بود. ما جفت همدیگه بودیم، ولی تو حرفه ات رو رها کردی!
_ رهاش کردم برای دخترمون! برای زندگی مون! ولی تو....تو اونقدر بی انصافی که من رو مقصر میدونی!
اشک های بلوریش روی گونه اش جاری شد و جونگکوک خیلی سخت در تلاش بود که خودش رو عقب نگه داره و برای بغل کردنش جلو نره.
_ خواهش میکنم....گریه نکن....
_ میکنم! اونقدر گریه میکنم که چشم هام خشک بشه!
جونگکوک لبخندی محو تحویلش داد و آهسته جلو رفت.
_ حتی فکرش هم نکن که با اون لبخند مسخره ات من رو نرم کنی!
اما جونگکوک جلو رفت و بی توجه به مقاومت کردن های ا.ت، اون رو توی بغلش کشید.
اشک هاش پیراهن سفیدش رو خیس کردن و اون بدون اینکه اهمیتی بده، موهای لطیف همسرش رو نوازش کرد.
_ هیشش....من متاسفم عزیزم....اشتباه از من بود....
صورت گرد و نرم ا.ت رو توی دست پهنش گرفت و با مهربونی ای که عمیقا ته قلبش داشت، گونه های خیس اش رو پاک کرد.
_ متاسفم، باشه؟ من علاقه ای بهش ندارم. سوجین حتی به اندازه یک تارِ موی تو باارزش نیست....
شقیقه اش رو عمیق بوسید و کمرش رو نوازش کرد.
_ متاسفم که تمام این مدت رهات کردم....اونقدر غمگین و خودخواه بودم که متوجه نشدم که چقدر دارم بهت عذاب میدم. من رو میبخشی، مگه نه؟
_ نه....
ا.ت فین فین کرد و با چهره ای اخمو، صورتش رو توی سینه ستبر جونگکوک فرو برد.
مرد لبخندی زد و با علاقه، موهای همسرش رو بوسید.
_ میدونم من رو میبخشی
_ نه
_ آره...میدونم
_ نه!
جونگکوک آهسته گونه نرمِ ا.ت رو بین دندانهاش گرفت و باعث شد ا.ت با خشم جیغی بکشه. صدای خندهِ کوک باعث لرزیدن سینه اش شد و ا.ت با چشم هایی مرطوب، به چهره خندان و جذابِ شوهرش نگاه کرد.
_ عوضی....
_ منم دوستت دارم....
ا.ت میدونست که همین الانش هم اون رو بخشیده.
The end...
P.2
سپس با خشمی نهفته، کفش های پاشینه بلندش رو در آورد و به کناری پرت کرد. جونگکوک در سکوت تماشا میکرد که همسرش چطور از خشم کمکم سرخ میشود.
_ میدونم که چطور به نظر میرسید...
جونگکوک آروم شروع کرد، ولی ا.ت با اخم به طرفش برگشت:
_ بهش حس داری، مگه نه؟!
_ خدایا-...نه عزیزم
_ اوه، من رو عزیزم صدا نکن کوک وقتی اون رو "دخترم" صدا میکنی!
جونگکوک با درماندگی آه کشید.
آره، اون شیفته سوجین شده بود. اون خیلی سرسخت و پرتلاش بود. ولی توی قلب لعنتیاش جای هیچکس نبود، جز ا.ت و دختر کوچولو شون.
ا.ت در حالی که با حرص به صورتش نگاه میکرد، گفت:
_ میدونم....دوستش داری....تو...
صداش لرزید و جونگکوک برق اشک رو توی چشم های شکلاتیاش دید.
_ خواهش میکنم عزیزم....باید بهم گوش بدی. زندگیِ من توی تو و دختر مون خلاصه میشه....
_ پس چرا...
_ تو رهام کردی ا.ت.....نمیدونی چقدر سخت بود. ما جفت همدیگه بودیم، ولی تو حرفه ات رو رها کردی!
_ رهاش کردم برای دخترمون! برای زندگی مون! ولی تو....تو اونقدر بی انصافی که من رو مقصر میدونی!
اشک های بلوریش روی گونه اش جاری شد و جونگکوک خیلی سخت در تلاش بود که خودش رو عقب نگه داره و برای بغل کردنش جلو نره.
_ خواهش میکنم....گریه نکن....
_ میکنم! اونقدر گریه میکنم که چشم هام خشک بشه!
جونگکوک لبخندی محو تحویلش داد و آهسته جلو رفت.
_ حتی فکرش هم نکن که با اون لبخند مسخره ات من رو نرم کنی!
اما جونگکوک جلو رفت و بی توجه به مقاومت کردن های ا.ت، اون رو توی بغلش کشید.
اشک هاش پیراهن سفیدش رو خیس کردن و اون بدون اینکه اهمیتی بده، موهای لطیف همسرش رو نوازش کرد.
_ هیشش....من متاسفم عزیزم....اشتباه از من بود....
صورت گرد و نرم ا.ت رو توی دست پهنش گرفت و با مهربونی ای که عمیقا ته قلبش داشت، گونه های خیس اش رو پاک کرد.
_ متاسفم، باشه؟ من علاقه ای بهش ندارم. سوجین حتی به اندازه یک تارِ موی تو باارزش نیست....
شقیقه اش رو عمیق بوسید و کمرش رو نوازش کرد.
_ متاسفم که تمام این مدت رهات کردم....اونقدر غمگین و خودخواه بودم که متوجه نشدم که چقدر دارم بهت عذاب میدم. من رو میبخشی، مگه نه؟
_ نه....
ا.ت فین فین کرد و با چهره ای اخمو، صورتش رو توی سینه ستبر جونگکوک فرو برد.
مرد لبخندی زد و با علاقه، موهای همسرش رو بوسید.
_ میدونم من رو میبخشی
_ نه
_ آره...میدونم
_ نه!
جونگکوک آهسته گونه نرمِ ا.ت رو بین دندانهاش گرفت و باعث شد ا.ت با خشم جیغی بکشه. صدای خندهِ کوک باعث لرزیدن سینه اش شد و ا.ت با چشم هایی مرطوب، به چهره خندان و جذابِ شوهرش نگاه کرد.
_ عوضی....
_ منم دوستت دارم....
ا.ت میدونست که همین الانش هم اون رو بخشیده.
The end...
- ۴.۹k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط