نام رمان :بوی خون عطر عشق

<<پارت هشتم>>

ا/ت نگاهش را از چشمان تهیونگ برنداشت.
«من از جواب نمی‌ترسم.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد نگاهش را به خیابان خیس دوخت.
«همه همینو می‌گن... تا وقتی حقیقت رو بفهمن.»
ا/ت اخم کرد.

«من خبرنگارم. با حقیقت سر و کار دارم.»
تهیونگ پوزخند کوتاهی زد.
«نه با حقیقتی که من می‌شناسم.»
ماشین وارد خیابانی خلوت شد.
ا/ت از پنجره بیرون را نگاه کرد.
«کجا داریم می‌ریم؟»
«جایی که فعلاً امنی.»
«من نگفتم می‌خوام با تو بیام.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
«اون بیرون کسی منتظرت بود.»
ا/ت ساکت شد.

«تو از کجا می‌دونستی؟»
«چون قبل از اینکه تو ببینیش، من دیدمش.»
ا/ت قلبش فرو ریخت.
«پس تو واقعاً منو زیر نظر داشتی.»
«آره.»
جوابش آن‌قدر ساده بود که ا/ت عصبانی شد.
«چرا؟»
تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
«چون تو وارد پرونده‌ای شدی که اسم من توش هست.»
ا/ت سریع برگشت سمتش.
«اسم تو؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چهار قتل.»
«چهار قتل چه ربطی به تو داره؟»
تهیونگ لبخند نزد.
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»
ا/ت سریع کیفش را باز کرد و عکس‌ها را بیرون آورد.
__________________
«پس این رزهای سیاه چی هستن؟»
چهره‌ی تهیونگ برای اولین بار کمی تغییر کرد.
نگاهش روی عکس ثابت ماند.
«این عکس رو از کجا آوردی؟»
«جواب منو بده.»
تهیونگ عکس را از دستش گرفت.
چند ثانیه به آن خیره شد.
بعد زیر لب گفت:
«لعنتی...»
ا/ت با تعجب پرسید:
«چی شده؟»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
«این رزها متعلق به کسی هستن که فکر می‌کردم سال‌ها پیش مرده.»
ا/ت آرام گفت:
«کی؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط عکس را مچاله کرد.
«این پرونده دیگه برای تو نیست.»
ا/ت عصبی شد.

«اتفاقاً از همین لحظه بیشتر بهش علاقه‌مند شدم.»
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.
«تو واقعاً نمی‌فهمی داری با چی بازی می‌کنی.»
«پس بهم بگو.»
تهیونگ نزدیک‌تر شد.
صدایش پایین آمد.
«بعضی آدم‌ها وقتی رازهاشون فاش بشه، فقط نمی‌میرن...»
مکث کرد.
«آدم‌هایی رو هم که دوست دارن، با خودشون به جهنم می‌کشن.»
ا/ت برای لحظه‌ای ساکت شد.
کلمه‌ی «دوست دارن» عجیب در ذهنش ماند.

قبل از اینکه چیزی بپرسد، ماشین ناگهان ترمز کرد.
راننده برگشت.
«رئیس...»
تهیونگ فوراً جدی شد.
«چی شده؟»
راننده به آینه نگاه کرد.
«سه ماشینه که دنبالمونن.»
تهیونگ به شیشه‌ی عقب نگاه کرد.
سه ماشین مشکی در فاصله‌ای نه‌چندان دور حرکت می‌کردند.
چهره‌اش کاملاً سرد شد.
اسلحه‌ای را از داخل کت بیرون آورد.
ا/ت با دیدنش نفسش بند آمد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«کمربندتو ببند.»
«تهیونگ، چی—»
«الان.»
ا/ت با دست‌های لرزان کمربندش را بست.

تهیونگ اسلحه را آماده کرد.
بعد برای اولین بار، ا/ت صدای واقعی خشمش را شنید:
«بالاخره پیدامون کردن.»
ماشین با سرعت وارد کوچه‌ای تاریک شد.
و صدای شلیک‌ها پشت سرشان پیچید.

ادامه دارد...💎
دیدگاه ها (۰)

نام رمان:عشق یا عشق

چند پارتی

نام رمان :بوی خون عطر عشق

نام رمان :بوی خون عطر عشق

نام: قراردادِ نفرتPart:³ساعت دقیقاً ده صبح بود.ا/ت عمداً هنو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط