LESSON

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

فصل دوم | پارت ۳ | راز پاکت
سوا چند ثانیه به پیام خیره ماند.
قلبش تندتر زد.
نگاهش دوباره روی پاکت مشکی افتاد.
چرا نباید به جونگ‌کوک می‌گفت؟
و مهم‌تر از آن...
چه کسی می‌دانست این پاکت به دست او رسیده؟
سوا آرام پاکت را برداشت و آن را داخل کشوی میز گذاشت.
اما قبل از اینکه کشو را ببندد...
صدای باز شدن در مزون آمد.
ـ «سوا؟»
صدای جونگ‌کوک بود.
سوا سریع برگشت.
ـ «تو اینجا چیکار می‌کنی؟»
جونگ‌کوک چند قدم جلو آمد.
ـ «اومدم ببینمت.»
نگاهش روی صورت سوا ثابت ماند.
ـ «چرا رنگت پریده؟»
سوا لبخند کوچکی زد.
ـ «چیزی نیست.»
جونگ‌کوک همان لحظه مکث کرد.
انگار جمله‌ی خودش را از چند ساعت قبل به یاد آورده بود.
«چیزی نیست.»
آرام گفت:
ـ «سوا... بهم دروغ نگو.»
سوا چیزی نگفت.
جونگ‌کوک نگاهش را به اطراف چرخاند.
ـ «کسی اینجا اومده بود؟»
سوا جواب نداد.
و همین سکوت...
برای جونگ‌کوک کافی بود.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، صدای افتادن چیزی از پشت مزون آمد.
هر دو همزمان برگشتند.
جونگ‌کوک جلوتر رفت.
درِ انبار نیمه‌باز بود.
آرام آن را باز کرد.
هیچ‌کس آنجا نبود.
فقط...
یک تکه کاغذ روی زمین افتاده بود.
جونگ‌کوک آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«خیلی دیر فهمیدی.»
سوا با دیدن جمله آرام گفت:
ـ «جونگ‌کوک...»
او برگشت.
ـ «چی؟»
سوا چند لحظه مردد ماند.
بعد به کشوی میز نگاه کرد.
راز پاکت دیگر نمی‌توانست برای همیشه پنهان بماند...
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

MY LESSON

MY LESSON

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط