part25

«سه سال بعد ماه اپریل»

سال‌ها مثل کفش روی سنگ می‌گذرد: آدم فکر می‌کند عوض نشده، تا وقتی که به ایستگاه جدید می‌رسد.

الی در کشور دیگر زندگی را از نو ساخت. از آن‌هایی نبود که زمان را نفرین کند. او زمان را تبدیل کرد به ساختن.

شرکت تاسیس کرد. تیم جمع کرد. قرارداد بست. و شاید مهم‌ترین چیز: از عشق هم برای مدت‌ها فرار نکرد، اما به آن اجازه نداد مثل گذشته وارد مسیرش شود.

هر بار که اسم کوک را می‌شنید، چیزی در سینه‌اش سفت می‌شد. نه از نفرت. از شبیه‌سازی.

چون الی می‌دانست کوک یادش نمی‌رود و اگر روزی برگردد، حتماً با یک دلیل.

اما الی دلیل نخواست. الی فقط امنیت را دوست داشت.

کوک در سال‌هایی که الی رفت، بیشتر از اینکه دنبال مأموریت باشد، دنبال «درکِ گذشته» بود.

آن روزهای اول، او فکر می‌کرد هر چیزی را می‌شود با کنترل پیش برد. اما عشق—یا چیزی که شبیه عشق بود—کنترل نمی‌پذیرد.

او فهمیده بود چرا الی رفته:

نه چون کوک به او حقیقت را نگفته،

چون کوک حقیقت را با بازی قاطی کرده بود.

کوک تلاش کرد دستش را رو کند، اما در مسیر رسمی نبود. برای همین، به جای تهدید، به جای تماس‌های پنهانی، تصمیم گرفت قانونی نزدیک شود.

و قانونی‌ترین راه، ورود به دنیای مالی بود—جایی که گذشته را می‌شود بدون خطرِ خیانت، با آینده گره زد.

چند سال بعد، خبر رسید شرکتی که الی ساخته رشد کرده؛ نه مثل یک برند معمولی—مثل یک محور.

کوک خودش را نزدیک کرد، اما نه به اسم. به ساختار.

او در یکی از جلسات پشت صحنه، پیشنهاد داد:

«بخشی از سهام شما رو در بازار یا از طریق یک قرارداد تجمیعی می‌خرم.»

عده‌ای تصور کردند یک شکار است.

عده‌ای گفتند یک تلاش برای کنترل دوباره.

اما کوک از همان ابتدا راهش را روشن کرد:

«برای خرید میام. نه برای بازی.»

این جمله، روی کاغذ ساده بود. ولی در عمل، بار سنگینش را فقط کسی می‌فهمد که یک بار عاشق شده و بعدش تلاش کرده به خودش دروغ بگوید.

به پایان این فیکشن داریم نزدیک میشیم لایک و کامنت یادت نره دوست عزیز🌼

#فیک#فیکشن#اسمات#کوک#فیکشن_کوک#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۷)

part26

فالوشه♥https://wisgoon.com/ixaxxn/

part24

part23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط