محمود دولت آبادی قشنگ گفت آنجا یک قهوه خانه بود اما نن

محمود دولت آبادی قشنگ گفت: آنجا یک قهوه‌ خانه بود، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟
دنیا خراب می‌شد اگر دقایقی آنجا می‌نشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله! کدام گوری می‌خواستم بروم؟ من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام...>>>>

@دیالوگ_ماندگار
دیدگاه ها (۹)

ما عادت کردیم به تظاهر...تظاهر به شاد بودن در مواقعی که دلمو...

دلم می‌خواست کسی باشدکه مرا بلد باشدبلد بودن مهم‌تر از عاشق ...

تو مال من میشی...تو پنجمین فصل سال؛تو چهارمین ماه زمستون؛تو ...

پائولو کوئیلو توی کتاب 'انسان جدید، زندگی جدید' یه توصیه خیل...

آنجا یک قهوه خانه بود،اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای....

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط