سکوت و لحظه ای بعدِ تنهایی ، گریه…

سکوت و لحظه ای بعدِ تنهایی ، گریه…
گاهی چنان اشک میریختم که چشمه ی باران های چشمانم خشک میشد و …دیگر تمام جانم
اشک میریخت جز چشمانم .
لحظاتی که خاطرات از اینه ی نگاهم میگذشت چشمانم میسوخت ، با خود میگفتم :« یادش بخیر چقد به هم نزدیک بودیم…اصن یه دنیای دیگه باس خودمون داشتیم …»
گاهی با دیدنش به همراه دیگران سکوتی مطلق در من ایجاد میشد که گاه به گاه حرف زدن را فراموش میکردم .
سکوتی که بعد از فهمیدن حقیقتی پنهان که هرگز نباید فاش میشد در تمام جانم رشته افکند .
و گاهی تصمیم میگرفتم فقط بگذارم از درون به نابودی کشیده شوم…






خانمی اصن گوشی نداره چه برسه ویسگون ولی ایشالا متوجه میشه با خودش نه با کس دیگه…
دیدگاه ها (۴)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۵

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۰جک : خودتم خودتو م...

گاهیدلم می خواهدبگذارم بروم بی هرچه آشنا...گوشه ی دوری گمنام...

یکی بود یکی نبود سالها پیش تو شهری دور یه دختر کوچولو به دنی...

نام تک پارتی"𝐬𝐚𝐝 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭"ژانر: غمگیندرخواستیکاپل اصلی: ا.ت_کوک...

پارت۱ #جدال عشق نفس عمیقی کشیدم چشمامو محکم بستم و باز کردم...

دوپارتی یونگی

Embrace of the mafia

#فنجانی_چای_باخداقسمت هشتا ششماتوبوس به نجف نزدیک میشد وضربا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط