v m vla writer
łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷
pŧ:¹³
یه بوس کوچیک روی لبام گزاشت و...بدنمو لمس میکرد ... اصلا احساس خوبی نداشتم ..
&ک..کوک این کارت اصلا درست نیست
$چرا؟ چه اشکالی داره؟ خودتم گفتی دوسم داری
&آره ولی منظورم این نبود که به بخوایم از این کارا کنیم خب
قیافش توی هم رفت ... قشنگ معلومه ناراحت شده بود
$اها باشه...ببخشید معذبت کردم
پاشدو بدون هیچ حرفی رفت بیرون...انیا آروم باش ...چیزی نشد هیچ اتفاقی نیوفتاد..بعد چند دقیقه رفتم بیرون ... از بالا کوکو طبقه پایین دیدم توی آشپز خونه ... نمیدونم داشت چی درست میکرد
ولی با حرس درست میکرد ... از کاراش معلوم بود...خب آنیا بیا دست به کار شیم یالا ..
(راوی )
آنیا رفت پایین بی سرو صدا ..کوک پشتش به آنیا بودو اونو نمیدید..انگار حسابی خورده بود توی ذوقش .. یه هو یه چیزی از پشتش احساس کرد روی کمرش .. آنیا دستور دور کمر کوک گذاشته بودو سرشم روی کمر کوک..کوک یه ثانیه شوکه شد ولی از آنیا ناراحت بودو دستشو از دور کمرش آزاد کرد ..یه جورایی پسش زد..بدون اینکه حتی برگرده نگاش کنه دستای انیارو پس زد ... آنیا اول یه نگاهی بهش انداختو.. دوباره انجامش داد ...کوک دوباره یکم تند تر پسش زد
$وقتی دستتو برداشتم لابد خوشم نمیاد که بهم بچسبی
&اما من..
$لازم نیست فقط نیا. نزدیکم
خشم..شکستن غرور .. عصبانیت .. همه اینها چیزی بود که آنیا منتظرش بود دچارش شه..اون هیچ علاقه ای به کوک نداشتو این کارا براش خیلی چندشو سخت بود..ولی کوک اونو پس زد .. پس باید عصبانی میشد..اما نه...اون مکثی کردو یه دقه رفت توی خودش..اون حس؟ چیه؟ عصبانیت ؟خشم؟انتقام؟به هیچ کدومشون شبیهم حتی نبود..تنها چیزی که اون احساس میکرد ناراحتیو بغض بود...جوری از این احساسش تعجب کرد انگار احساسش دست خودش نبود ..واقعنم همین بود ..
احساسش براش قریب بود ولی کاریش نمیتونست بکنه..دلش میخواست کوک بغلش کنه و معذرت بخواد..چون درآن واحد اون تنها راه آروم شدن احساسش بود .. یه چند دقیقه ای شد به آنیا نگاه کرد...چشمش به چشای پر از اشک که توی چشماش جمع شده بود افتاد ... انتظار نداشت که بخواد دختری که دوسش داره رو با بغض ببینه .. زل زده بود به چشاش .. آنیا برای نترکیدن بغضش هی نفس نفس میزد.. بدون کلمه ای خواست از پیشش بره ..ولی کوک دستشو گرفت ..ولی قبل از اینکه چیزی بگه آنیا شروع کرد
&باشه..دیگه سمتت نمیام خیالت راحت .. بزار برم
$ا..آنیا اینجوری نیست ... من فقط ..
&فقط چی؟..من فقط بغلت کردم
$خب ..چه حسی داشت؟
&منظورت؟
$پس زده شدن ؟..چه حسی داری وقتی توسط کسی که دوسش داری پس زده میشی؟
اون به کوک علاقه ای نداشت ولی کاملا با تمام وجودش اون لحظه حرف کوک رو درک کرد
&تو واسه چیز دیگه ای پس زده شدی ولی من برای یه بغل ساده
$مگه خودت نمیگی یه بغل ساده؟..پس چرا انقد ناراحتی ؟ چرا داری گریه میکنی؟ .. تازه تو میگی ساده بود..پس من چی؟
& اولم که گریه نمیکنم فقط بوی پیازه ..دومن .. من با کسی تا حالا این کارارو نکردم و پس زده شدن برام زیادی بود همین
$سومن که ما اینجا اصلا پیاز نداریم همش توی فیریزره... بعدشم مگه من داشتم؟ آنیا من تورو دوست دارم..پس زده شدن از طرف بقیه واقعا دردی برام نداره ولی تو؟ فرق داری .. من دوست دارم بفهم
احساسش...عجیب ولی رو مخ .. دلش میخواست همین الان بره و کوکو بغلش کنه و آروم شه... نمیدونست اسم این احساسش چیه ولی نمیخواست حتی فک کنه که شاید یک درصد عشق باشه ..ولی بدون وقفه کوکو خیلی محکم بغل کرد...اولش با خودش فکر میکرد که چه غلطی میکنی؟ ولی محکم تر بغلش کرد..احساس خوبی بهش میداد .. اشکاش درومد.. آخرین بار این اقوشی که بهش آرامش بده رو با مامانش حس کرده بود کوک انیارو محکم تر بغل کرد و سعی میکرد ارومش کنه تا گریه نکنه ... هر صدای هق هق دختر ..جیگر کوکو آتیش میزد
اینم پارت جدید بعد سه روز که تازه شرطا کامل شد😶چطور بود ؟لایک؟🤍🤍
pŧ:¹³
یه بوس کوچیک روی لبام گزاشت و...بدنمو لمس میکرد ... اصلا احساس خوبی نداشتم ..
&ک..کوک این کارت اصلا درست نیست
$چرا؟ چه اشکالی داره؟ خودتم گفتی دوسم داری
&آره ولی منظورم این نبود که به بخوایم از این کارا کنیم خب
قیافش توی هم رفت ... قشنگ معلومه ناراحت شده بود
$اها باشه...ببخشید معذبت کردم
پاشدو بدون هیچ حرفی رفت بیرون...انیا آروم باش ...چیزی نشد هیچ اتفاقی نیوفتاد..بعد چند دقیقه رفتم بیرون ... از بالا کوکو طبقه پایین دیدم توی آشپز خونه ... نمیدونم داشت چی درست میکرد
ولی با حرس درست میکرد ... از کاراش معلوم بود...خب آنیا بیا دست به کار شیم یالا ..
(راوی )
آنیا رفت پایین بی سرو صدا ..کوک پشتش به آنیا بودو اونو نمیدید..انگار حسابی خورده بود توی ذوقش .. یه هو یه چیزی از پشتش احساس کرد روی کمرش .. آنیا دستور دور کمر کوک گذاشته بودو سرشم روی کمر کوک..کوک یه ثانیه شوکه شد ولی از آنیا ناراحت بودو دستشو از دور کمرش آزاد کرد ..یه جورایی پسش زد..بدون اینکه حتی برگرده نگاش کنه دستای انیارو پس زد ... آنیا اول یه نگاهی بهش انداختو.. دوباره انجامش داد ...کوک دوباره یکم تند تر پسش زد
$وقتی دستتو برداشتم لابد خوشم نمیاد که بهم بچسبی
&اما من..
$لازم نیست فقط نیا. نزدیکم
خشم..شکستن غرور .. عصبانیت .. همه اینها چیزی بود که آنیا منتظرش بود دچارش شه..اون هیچ علاقه ای به کوک نداشتو این کارا براش خیلی چندشو سخت بود..ولی کوک اونو پس زد .. پس باید عصبانی میشد..اما نه...اون مکثی کردو یه دقه رفت توی خودش..اون حس؟ چیه؟ عصبانیت ؟خشم؟انتقام؟به هیچ کدومشون شبیهم حتی نبود..تنها چیزی که اون احساس میکرد ناراحتیو بغض بود...جوری از این احساسش تعجب کرد انگار احساسش دست خودش نبود ..واقعنم همین بود ..
احساسش براش قریب بود ولی کاریش نمیتونست بکنه..دلش میخواست کوک بغلش کنه و معذرت بخواد..چون درآن واحد اون تنها راه آروم شدن احساسش بود .. یه چند دقیقه ای شد به آنیا نگاه کرد...چشمش به چشای پر از اشک که توی چشماش جمع شده بود افتاد ... انتظار نداشت که بخواد دختری که دوسش داره رو با بغض ببینه .. زل زده بود به چشاش .. آنیا برای نترکیدن بغضش هی نفس نفس میزد.. بدون کلمه ای خواست از پیشش بره ..ولی کوک دستشو گرفت ..ولی قبل از اینکه چیزی بگه آنیا شروع کرد
&باشه..دیگه سمتت نمیام خیالت راحت .. بزار برم
$ا..آنیا اینجوری نیست ... من فقط ..
&فقط چی؟..من فقط بغلت کردم
$خب ..چه حسی داشت؟
&منظورت؟
$پس زده شدن ؟..چه حسی داری وقتی توسط کسی که دوسش داری پس زده میشی؟
اون به کوک علاقه ای نداشت ولی کاملا با تمام وجودش اون لحظه حرف کوک رو درک کرد
&تو واسه چیز دیگه ای پس زده شدی ولی من برای یه بغل ساده
$مگه خودت نمیگی یه بغل ساده؟..پس چرا انقد ناراحتی ؟ چرا داری گریه میکنی؟ .. تازه تو میگی ساده بود..پس من چی؟
& اولم که گریه نمیکنم فقط بوی پیازه ..دومن .. من با کسی تا حالا این کارارو نکردم و پس زده شدن برام زیادی بود همین
$سومن که ما اینجا اصلا پیاز نداریم همش توی فیریزره... بعدشم مگه من داشتم؟ آنیا من تورو دوست دارم..پس زده شدن از طرف بقیه واقعا دردی برام نداره ولی تو؟ فرق داری .. من دوست دارم بفهم
احساسش...عجیب ولی رو مخ .. دلش میخواست همین الان بره و کوکو بغلش کنه و آروم شه... نمیدونست اسم این احساسش چیه ولی نمیخواست حتی فک کنه که شاید یک درصد عشق باشه ..ولی بدون وقفه کوکو خیلی محکم بغل کرد...اولش با خودش فکر میکرد که چه غلطی میکنی؟ ولی محکم تر بغلش کرد..احساس خوبی بهش میداد .. اشکاش درومد.. آخرین بار این اقوشی که بهش آرامش بده رو با مامانش حس کرده بود کوک انیارو محکم تر بغل کرد و سعی میکرد ارومش کنه تا گریه نکنه ... هر صدای هق هق دختر ..جیگر کوکو آتیش میزد
اینم پارت جدید بعد سه روز که تازه شرطا کامل شد😶چطور بود ؟لایک؟🤍🤍
- ۴۵۲
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط