معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁵⁷
×باشه باشه فهمیدم.اون بی گناه بوده
+اما چجوری به جونگکوک بگم اونو زنده گذاشتم؟
×بهش نگو.اون باید فکر کنه که اون مرده.خب؟
+باشه
...
ـــکوکـــ
با اعصابی خورد از اتاق معامله بیرون اومدیم.
-اون عوضی قطعا نقشه ای داره
یونگی که انگار منتظرمون بود،با دیدن ما به سمتمون اومد
∆کوک...خودت میدونی که تاحالا نشده اینو بهت بگم ولی... نتونستم هکشون کنم.یازده لایه رمز داشت و غیر رمز ها اگه چیزی رو....
-بسه یونگی بسه
میدونم عصبی بودم و نباید سر یونگی خالی میکردم اما دیگه داشت حالمو بدتر از چیزی که بود میکرد
بخاطر نداشتن اعصاب و حال بدم،خودم رفتم بیرون و به بقیه گفتم برن دنبال اونایی که تو بودن.
با خارج شدن از اون قبرستون،هائول و هیونا رو دیدم.روی زمین بودن.به طرفشون رفتم و با دیدنم بلند شدن
ـــهیوناـــ
توی این لحظه به هرچی خدا پیغمبر بودن ایمان اووردم و دست به دامن همهی مقدسات و ادیان شدم که مبادا جونگکوک بویی ببره.از بالا پایین شدن سینه های پهنش،اخمای توهم رفته و دست های مشت شدهش میشد فهمید که اوضاع خیطه.با اقدامی که از سر عصبانیت محکم روی زمین کوبیده میشدن سمت هائول و من بدبخت اومد.هنوز پاهام ضعف کمی داشتن.
-چرا اینجا نشسته بودین؟
+رئیس.اون تو چی شد؟
-هیس.نمیخوام راجبش حرفی بزنم یا بشنوم.جسا کو؟
×تو عه
-برین سوار شین تا بیایم
با هائول به سمت ماشین میرفتیم
×بهش فکر نکن خب؟
+اگه هم بفهمه خودم گردن میگیرم
...
با دیدن تخت قشنگم انرژی ای بهم وارد شد اما اون انرژی باعث نشد تز خوابم دست بکشم پس زودتر خودمو روی تخت مثل پرتاب یه ماهواره به فضا،پرت کردم.
حتی حال نداشتم مسواک بزنم.تنها کاری که کرده بودم عوض کردن لباسام بود.با روی هم گذاشتن پلک هام که برام سنگینی میکردن خودمو از دنیا جدا کردم...
فصل دوم
P⁵⁷
×باشه باشه فهمیدم.اون بی گناه بوده
+اما چجوری به جونگکوک بگم اونو زنده گذاشتم؟
×بهش نگو.اون باید فکر کنه که اون مرده.خب؟
+باشه
...
ـــکوکـــ
با اعصابی خورد از اتاق معامله بیرون اومدیم.
-اون عوضی قطعا نقشه ای داره
یونگی که انگار منتظرمون بود،با دیدن ما به سمتمون اومد
∆کوک...خودت میدونی که تاحالا نشده اینو بهت بگم ولی... نتونستم هکشون کنم.یازده لایه رمز داشت و غیر رمز ها اگه چیزی رو....
-بسه یونگی بسه
میدونم عصبی بودم و نباید سر یونگی خالی میکردم اما دیگه داشت حالمو بدتر از چیزی که بود میکرد
بخاطر نداشتن اعصاب و حال بدم،خودم رفتم بیرون و به بقیه گفتم برن دنبال اونایی که تو بودن.
با خارج شدن از اون قبرستون،هائول و هیونا رو دیدم.روی زمین بودن.به طرفشون رفتم و با دیدنم بلند شدن
ـــهیوناـــ
توی این لحظه به هرچی خدا پیغمبر بودن ایمان اووردم و دست به دامن همهی مقدسات و ادیان شدم که مبادا جونگکوک بویی ببره.از بالا پایین شدن سینه های پهنش،اخمای توهم رفته و دست های مشت شدهش میشد فهمید که اوضاع خیطه.با اقدامی که از سر عصبانیت محکم روی زمین کوبیده میشدن سمت هائول و من بدبخت اومد.هنوز پاهام ضعف کمی داشتن.
-چرا اینجا نشسته بودین؟
+رئیس.اون تو چی شد؟
-هیس.نمیخوام راجبش حرفی بزنم یا بشنوم.جسا کو؟
×تو عه
-برین سوار شین تا بیایم
با هائول به سمت ماشین میرفتیم
×بهش فکر نکن خب؟
+اگه هم بفهمه خودم گردن میگیرم
...
با دیدن تخت قشنگم انرژی ای بهم وارد شد اما اون انرژی باعث نشد تز خوابم دست بکشم پس زودتر خودمو روی تخت مثل پرتاب یه ماهواره به فضا،پرت کردم.
حتی حال نداشتم مسواک بزنم.تنها کاری که کرده بودم عوض کردن لباسام بود.با روی هم گذاشتن پلک هام که برام سنگینی میکردن خودمو از دنیا جدا کردم...
- ۱.۳k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط