.

.
‍ از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ، رو  ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار   آیا ، وسواس هزار  اما
کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
دیدگاه ها (۲)

.ڪاش میشد ڪہ تو را مثل طلا آب ڪنمبتراشم  بدنت  را  اثرے  ناب...

به حدی دوستت دارم که میدانم خدا روزی سوالش از تو این است؛☆چه...

شوق دیدارش برایم آرزو نگذاشته است رنگ رخسارم برایم آبرو نگذا...

💞اگر اسم این حسی که به تو دارم عشق استهیچ وقت قبلا عاشق نبود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط