رها مردی که عقب تاکسی کنار من نشسته بود و داشت توی سر رس

رها☘ مردی که عقب تاکسی کنار من نشسته بود و داشت توی سر رسیدش چیزی یاد داشت میکرد، سر رسیدش رو بست و گفت
هر چی می دویم بازم عقبیم
کسی جوابی نداد
مرد دوباره خودش گفت
همش داریم میدویم، بازم هیچی
زنی که جلوی تاکسی نشسته بود گفت خوش به حالتون
مرد پرسید چرا
زن گفت پسر من فقط شش سالشه ولی نمیتونه بدوئه..هر کاری میکنیم نمیتونه
دیگه هیچ کدوم حرف نزدیم..
#عاشقانه_ها
دیدگاه ها (۴)

رها☘ ضعیفه نبوده ایماگر سالها دیدیم و دیده نشدیماگر سالها قص...

رها☘ یه جایی آقای شاملو میگه: "من در بی حوصلگی هایم، با تو ز...

رها☘ ما به خاطر نداشتن سیاست خیلی چیزا رو تو زندگیمون از دست...

رها☘ خانه ای که با عشق ساخته اید، حریم مقدسی است که باید از ...

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت چهارم چیزی که نباید دیده می‌ش...

part10🍥🎀#Stepfather#Stepfather #part10 تهیونگ:«یعنی چی که جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط