.

.

چای لب سوزت زبان وا کرد و گفت

غصه هایت هرچه باشد بامن است


عصرتابستونیتون بخیر
دیدگاه ها (۹)

چایِ لب‌سوزی مهیّا کرده بود اخم‌هایش را کمی وا کرده بود بویِ...

خوشش باد آن نسیم صبحگاهیکه درد شب نشینان را دوا کردنقاب گل ک...

دو تا چایی ریخت، گفت:بیا بشین اینجا باهم غصه تو رو بخوریم؛نگ...

بعضی لذت‌ها را نمی‌شود با زبان توصیف کرد؛مثل لحظه‌ای که قرآن...

بعد از مدت ها کپشنه؛😫🎀عروسک من😈🔞پارت پنجاه آهی کشیدم و لب بر...

افتاده در چشم تو صاف

کاش می شد بیخبر یک حلقه بر در میزدیبـر خیـالات محـالـم رنـگ ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط