رمان مرز عشق

رمان مرز عشق🫀
پارت ۸
روز عروسی ارسلان:
ار خواب بیدار شدم رفتم حمام و بعد اسنپ رفتم رفتم آرایشگاه.

۳ساعت بعد
کارم تموم شو لباسم رو گذاشتم توی چمدون و اسنپگرفتم بع سمت تالا.

نیم ساعت بعد

رسیدم تالار عروس و داماد هنوزن نیمده بودن رفتم اتاق پرف لباسم رو پوشیدم و اومدم بیرون رضا رو پیدا کردم و رفتم پیش رضا:
دیانا: سلام
رضا: سلام چه دافی بابا.
دیانا: خجالت نده عزیزم.
که آهنگ ترکی پلی شد مهگل و ارسلان اومد داخل تالار مهگل مثل این ندید پدید ها رفتار میکردـایییی.
اومدن یلام کنن رفتم جلوشون با مهگل دست دادم و گفتم:
دیانا: مبارکت باشه عزیزم مواظب آقای کاشی باش.
ارسلان: لازم نکرده تو بگی.
وای که چقدر این اوقده ای هست.

۱ساعت بعد.
رقصاشون تموم شد گفتن هرمسی مایل هست بیاد تبرزک مگه منم لباسم رو باز تر کردم جوری که سینه هام معلوم بود و رفتم پیش ارسلان.
بغلش کردم که از بغلم بیرون اومد و بردو توی دستشویی.
دامنم رو.........
لایکا به ۱۰برسه میزارم💜
دوستون دارم
دیدگاه ها (۹)

مردم دیوانه شدن

رمان مرز عشق🫀پارت ۹دامنم رو میخواست بده بالا ولی چون از فم ب...

چیزی ندارم بگم🥰🤣

رمان مرز عشق🫀پارت ۸تا رسیدم خونه دیدم ارسلان هم اومده؛ دیانا...

رمان بغلی پارت ۲۱۵و۲۱۶.....حال .......ارسلان: چیشد پس_:یکم ت...

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط