رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۲۵
(نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
بی خبر ازاینکه تهیونگ داخل اتاقی تاریک،روی تخت، زیر پتو داخل خودش جمع شده و ازاینکه الفایش داره امگایی دیگر رو مال خودش میکنه، اشک میریزه.
تهیونگ صدای جونگکوک و لیلیام رو میشنید که سوگند میخوردند از هم محافظت کنن و کنار هم باشن و با حس تنهایی بالشی که بوی جونگکوک رو میداد محکمتر بغل کرد.
با صدای کشیش که انها رو زن و شوهر اعلام کرد و همه ی مهمانان دست زدن قلب تهیونگ فشرده شد.
اشک هایش به شدت جاری شدن و هق هقش شدیدتر شد.
یکی از نگهبانان جونگکوک که مسئول مراقبت از تهیونگ بود با دیدن شدت گرفتن گریه ی تهیونگ به طبقه ی پایین رفت. جونگکوک رو درحال حرف زدن با مهمانان اشراف پیدا کرد، لبخندش اجباری بود و وقتی لیلیام دستش رو دور بازویش حلقه کرد منقبض شد. اون بازوهای عضلانی فقط برای تهیونگ بود.
نگهبان به جونگکوک نزدیک شد و بعد از تعظیمی کوتاه در گوشش ارام زمزمه کرد.
_شاهزاده جئون.... امگای اولتون داخل اتاق... خیلی حالش بده...
جونگکوک خشکش زد. انتظار نداشت برای تهیونگ این ازدواج مهم باشه.
از مهمانان عذرخواهی کرد و لیلیام رو ترک کرد.
نگهبان به سرعت دنبالش رفت، متعجب از این همه نگرانی شاهزاده ی سرد سئورین برای یک امگا.
جونگکوک با هر پله ای که بالا میرفت عطر ترش تهیونگ رو بیشتر حس میکرد و این باعث میشد چهره اش درهم برود و نگرانی اش دوچندان بشود.
تهیونگ با باز شدن در به سمت او چرخید، با چشمان گریان بهش نگاه کرد.
جونگکوک با دیدن چشمای اشکی تهیونگش خشکش زد و جلوی در ایستاد.
_تهیونگ....
جونگکوک به سمتش رفت و کنارش نشست.
_تهیونگ... چرا گریه میکنی؟...
_به خاطر این دنیای بی رحم که دارم توش نفس میکشم...
پارت ۲۵
(نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
بی خبر ازاینکه تهیونگ داخل اتاقی تاریک،روی تخت، زیر پتو داخل خودش جمع شده و ازاینکه الفایش داره امگایی دیگر رو مال خودش میکنه، اشک میریزه.
تهیونگ صدای جونگکوک و لیلیام رو میشنید که سوگند میخوردند از هم محافظت کنن و کنار هم باشن و با حس تنهایی بالشی که بوی جونگکوک رو میداد محکمتر بغل کرد.
با صدای کشیش که انها رو زن و شوهر اعلام کرد و همه ی مهمانان دست زدن قلب تهیونگ فشرده شد.
اشک هایش به شدت جاری شدن و هق هقش شدیدتر شد.
یکی از نگهبانان جونگکوک که مسئول مراقبت از تهیونگ بود با دیدن شدت گرفتن گریه ی تهیونگ به طبقه ی پایین رفت. جونگکوک رو درحال حرف زدن با مهمانان اشراف پیدا کرد، لبخندش اجباری بود و وقتی لیلیام دستش رو دور بازویش حلقه کرد منقبض شد. اون بازوهای عضلانی فقط برای تهیونگ بود.
نگهبان به جونگکوک نزدیک شد و بعد از تعظیمی کوتاه در گوشش ارام زمزمه کرد.
_شاهزاده جئون.... امگای اولتون داخل اتاق... خیلی حالش بده...
جونگکوک خشکش زد. انتظار نداشت برای تهیونگ این ازدواج مهم باشه.
از مهمانان عذرخواهی کرد و لیلیام رو ترک کرد.
نگهبان به سرعت دنبالش رفت، متعجب از این همه نگرانی شاهزاده ی سرد سئورین برای یک امگا.
جونگکوک با هر پله ای که بالا میرفت عطر ترش تهیونگ رو بیشتر حس میکرد و این باعث میشد چهره اش درهم برود و نگرانی اش دوچندان بشود.
تهیونگ با باز شدن در به سمت او چرخید، با چشمان گریان بهش نگاه کرد.
جونگکوک با دیدن چشمای اشکی تهیونگش خشکش زد و جلوی در ایستاد.
_تهیونگ....
جونگکوک به سمتش رفت و کنارش نشست.
_تهیونگ... چرا گریه میکنی؟...
_به خاطر این دنیای بی رحم که دارم توش نفس میکشم...
- ۳۱۴
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط