رمان تهیونگ

نام رمان :اتاق شماری 7

نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن

[ROO Number seven]

(پارت هفتم)
________________________

که یهو در اتاق باز شد تهیونگ وارد اتاق شد

"+چرا منو به سرپرستی قبول کردی

تیهونگ با چشم های خمار بهم نگاه کرد بعد گفت

" _دلم خواست باید به تو جواب پس بدم

با حرف تهیونگ یکم بغضم گرفت ولی سعی کردم محکم باشم

"+منو ببر پرورشگاه

تهیونگ با شنیدن حرفم اومد نزدیکم منم داشتم عقب میرفتم که پام خورد به تخت

"+آخ

روی زمین نشستم و دامنمو بالا دادم یکم خون داشت میومد تهیونگ اومد و کنارم نشست و پاهام رو گرفت انگشتشو روی پام می‌کشید که این کارش باعث می‌شد مور مورم بشه که یهو بغلم کرد کرد

" +هی چیکار میکنی ولم کن
"+با توعه ام مگه کری

با حرفم وایساد و نگاشو داد به لبام و دوباره حرکت کرد ار اتاق اومدیم بیرون و وارد سالن شدیم منو نشوند روی مبل سلطنتی مشکی و اومد روبه روم و زانو شد

"_اجوما

بعد حرف تهیونگ چند لحظه بعد همون زنی که اتاقمو بهم نشون داد اومد

~بله رئیس

تهیونگ نگاشو از پاهام گرفت و داد به اجوما

" _جعبه کمک های اوله رو بیار

اجوما سرشو تکون داد و رفت بعد چند دقیقه اومد و کیف سفید رنگ که به اضافه قرمزی روش بود رو به تهیونگ داد و تهیونگ شروع کرد به پانسمان کردن پام

بعد چند دقیقه پانسمان کردنش تموم شد تهیونگ چند لحظه نگاه پام که پانسمان شده بود کرد و بعد بوسه زد به پام

با کاری که کرد پاهامو عقب کشیدم
تیهونگ بهم نگاه کرد بلند شد و خم شد یکی از دستاشو یک طرفم کرد و اون یکی دستشو اون طرفم جوری که انگشت های کشیدش نزدیک باسنم بود صورتشو آورد نزدیک و بوسه ای روی بینیم گذاشت و بلد شد

با کاری که کرد چند لحظه ماتم برد که شروع به حرف زدن کرد

"_فعلا همین جا بوس میدم هنوز کوچولوی ای
"_برو داخل اتاقت اگه گشنته به اجوما بگو برات چیزی بیاره

با شنیدن حرفش زود از روی مبل بلد شدم و با سرعت دویدم داخل اتاق و در اتاقو بستم و روی تخت نشستم دستمو بردم روی بینیم جایی که تهیونگ بوسیده بود بعد نگاهی به پانسمانم کرد اروم روی تخت خوابیدم و پتو دادم روی خودم

"+ا/ت نگران نباش میتونی فرار کنی و به آرزوت برسی

با همین فکرا خوابیدم

(فلش یک به فردا ساعت 10 صبح)

______________________________

ملکه ها بخشید اگه بد شد همین الان از عروسی اومدم گفتم براتون پارت بزارم نمیدونم چرا حس میکنم انقدر دارم بد رمان مینویسم قلمم خوب نیست خیلی دارم بد رمان مینویسم خودم میدونم
دیدگاه ها (۰)

بچه ها چند ناشناس زدم بیاین یکم همو بشناسیم و حرف بزنیم

تولد نامی مبارکککککککککککک🎉🎉🎉🎉🎇🎊🐨فردا تولد منهنمیدونم چرا بی...

رمان تهیونگ

[چند پارتی]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط