↤↤↤↤↤ 𝓙𝓮𝓪𝓵𝓸𝓾𝓼𝔂 𝓰𝓪𝓶𝓮 ↦↦↦↦↦
ادامه بخش چهار: همسایهی اتاق ۱۰۶ 💜🏨
اتاق سو-ئی
سو-ئی: (در حالی که داشت وسایلش رو جمع میکرد و از گرسنگی داشت میمرد) «من میرم پایین یه چی بگیرم، خیلی گشنمه!» 😫🍕
(قبل از اینکه از اتاق بزنه بیرون، گوشی رو برداشت و سریع چک کرد. یهو رنگش پرید و با وحشت نگاه کرد...)
سو-ئی: «یا خدا! ده تا تماس بیپاسخ مامانم! ده تا باباممم! شهیدم! ننم جرم میده ناناااا!» 😀😞 (با یه لحنِ هم ترسیده و هم مسخره)
نانا: (با خونسردیِ تمام و یه لبخندِ کنایهآمیز) «عزیزم مراسم ختمت چجوری بگیرم؟» 😌🖤
(در همین لحظه، سو-ئی یه دمپایی رو با تمام قدرت پرت کرد سمت نانا، ولی دمپایی به جای نانا، خورد وسطِ حرفِ نانا و افتاد...)
سو-ئی: «حقته! تا تو باشی از این گوها نخوری!» 🩴💥
نانا: (با خنده و شیطنت) «گربه سره عقدته!» 😅😸
سو-ئی: (با یه قیافهی حقبهجانب و یه کم هم ناراحت) «انگار بدجوری میخاری! بخیال... همه رفیق دارن، ما هم رفیق داریم... ههعی!» 🤐🌚 (و بعد با یه آه بلند) «حالا چی کوفت میکنم بگیرم؟»
نانا: «رامن!» 🍜
سو-ئی: (با یه قیافهی عجیب و غریب) «امر دیگه عباس آقا؟» 🧐
نانا: 🙄 (فقط نگاهش کرد)
سو-ئی: 😑 (با کلافگی)
(بعد از کلی کشمکش، دعوا و دیوونهبازیهای همیشگی، بالاخره من راه افتادم که برم نودل و رامن بگیرم.) 😌
---
ویو سو-ئی
(رفتم تو اتاق و خودم رو آماده کردم. یه تیشرت مشکیِ خوشفرم با شلوار جینِ محبوبم رو پوشیدم. موهام رو هم خوب صاف کردم و یه رژلب صورتی نودیِ ملایم هم زدم به لبم که قیافهام خیلی شیک بشه...) ( میزارم لباسشو)🌸💞🏛️
داشتم با اعتماد به نفس از اتاق میرفتم بیرون که یهو صدای نانا از پشت سرم اومد:
نانا: «مثلاً میخوای بری پایین نودل بگیری، برای چه انقدر به خودت رسید یه جوری؟» 🧐
سو-ئی: (با یه نگاهِ تند و عصبانی) «اسکلِ حسود! مگه نمیگی بی تی اس اینجاست؟ میخوای با قیافه میمون برم😑
دامه دارد....
اسلاید ۲ استایل سوئی❤️🩹 اسلاید ۳ استایل یونگی🔥
اتاق سو-ئی
سو-ئی: (در حالی که داشت وسایلش رو جمع میکرد و از گرسنگی داشت میمرد) «من میرم پایین یه چی بگیرم، خیلی گشنمه!» 😫🍕
(قبل از اینکه از اتاق بزنه بیرون، گوشی رو برداشت و سریع چک کرد. یهو رنگش پرید و با وحشت نگاه کرد...)
سو-ئی: «یا خدا! ده تا تماس بیپاسخ مامانم! ده تا باباممم! شهیدم! ننم جرم میده ناناااا!» 😀😞 (با یه لحنِ هم ترسیده و هم مسخره)
نانا: (با خونسردیِ تمام و یه لبخندِ کنایهآمیز) «عزیزم مراسم ختمت چجوری بگیرم؟» 😌🖤
(در همین لحظه، سو-ئی یه دمپایی رو با تمام قدرت پرت کرد سمت نانا، ولی دمپایی به جای نانا، خورد وسطِ حرفِ نانا و افتاد...)
سو-ئی: «حقته! تا تو باشی از این گوها نخوری!» 🩴💥
نانا: (با خنده و شیطنت) «گربه سره عقدته!» 😅😸
سو-ئی: (با یه قیافهی حقبهجانب و یه کم هم ناراحت) «انگار بدجوری میخاری! بخیال... همه رفیق دارن، ما هم رفیق داریم... ههعی!» 🤐🌚 (و بعد با یه آه بلند) «حالا چی کوفت میکنم بگیرم؟»
نانا: «رامن!» 🍜
سو-ئی: (با یه قیافهی عجیب و غریب) «امر دیگه عباس آقا؟» 🧐
نانا: 🙄 (فقط نگاهش کرد)
سو-ئی: 😑 (با کلافگی)
(بعد از کلی کشمکش، دعوا و دیوونهبازیهای همیشگی، بالاخره من راه افتادم که برم نودل و رامن بگیرم.) 😌
---
ویو سو-ئی
(رفتم تو اتاق و خودم رو آماده کردم. یه تیشرت مشکیِ خوشفرم با شلوار جینِ محبوبم رو پوشیدم. موهام رو هم خوب صاف کردم و یه رژلب صورتی نودیِ ملایم هم زدم به لبم که قیافهام خیلی شیک بشه...) ( میزارم لباسشو)🌸💞🏛️
داشتم با اعتماد به نفس از اتاق میرفتم بیرون که یهو صدای نانا از پشت سرم اومد:
نانا: «مثلاً میخوای بری پایین نودل بگیری، برای چه انقدر به خودت رسید یه جوری؟» 🧐
سو-ئی: (با یه نگاهِ تند و عصبانی) «اسکلِ حسود! مگه نمیگی بی تی اس اینجاست؟ میخوای با قیافه میمون برم😑
دامه دارد....
اسلاید ۲ استایل سوئی❤️🩹 اسلاید ۳ استایل یونگی🔥
- ۴۷۸
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط