رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 73} 🌔
اما الان اون اینجا نبود..
دور از من بود...
حتا نمی دونم از رفتنم خوشحاله یا ناراحت...
× دستم توی دست لنا بود ....
میتونستم ضربان قلب لنا رو متوجه بشم...
میدونستم ترسیده... واسه همین بغلش کردم و گذاشتمش روی پام ...
با خودم گفتم الان از روی پام بلند میشه و هزار حرف بارم میکنه ولی اینطور که فکر میکردم نبود...
اون سرشو روی سینم گذاشته بود و آروم آروم نفس میکشید...
× سرمو پایین انداختم و شروع کردم به ناز کردن موهای خرمایی رنگش...
با حرفی که زد دست از ناز کردن برداشتم...
& ات چرا میخوای با این ازدواج کنی.. دایی منو دوست نداری؟
× این بچه چه میدونست از درد قلبم...
چه میدونست چقدر دایش رو دوست دارم... و چه میدونست بخاطر خودش دارم این کارو میکنم...
× سرمو نزدیک گوشش کردم و آروم طوری که فقدر خودش بشنوه شروع کردم به حرف زدن...
× لنا میدونی چرا میخوام ازدواج کنم .
& نه( سرشو تکون میده)
× بزار بهت بگم...
وقتی تورو دزدیدند برای نجات جون تو به اونجا اومدم... اما اون شخص پشت گوشی دروغ بهم گفته بود و گفت برای نجات جونت باید ازت مواظبت کنم... ( آخرش رو با گریه میگه)
& ت... تو واقعا راست میگی...
× آهوم...
& ات من رو ببخش ( شروع میکنه به گریه کردن)
× دستمو به صورت نوازش واری روی صورتش میکشیدم...
شاید آروم بشه...
دوست نداشتم این حرفارو بهش بگم...
ولی دوست داشتم اینارو بدونه قبل از اینکه اتفاقی برای من بیفته...
× صدای منظم شده لنا رو شنیدم...
متوجه شدم خوابیده ....
سرشو روی پام گذاشتم و دستمو روی گوشش گذاشتم تا صدای بخاری ماشین اذیتش نکنه...
با باز شدن در... سرمو به سمت شیشه چرخوندم...
دوست نداشتم نگاش کنم.. حتا برای یک لحظه...
ویو عمارت:
× وارد عمارت شدیم ... دوباره همونجای همیشگی ... جهنم... از جهنمم هم بدتر...
چند تا خدمتکار لنا رو از من گرفتن و بردنش اتاقش ... روی تخت دراز کشیده بودم و نگاهی به صفحه موبایلی که توی دستم بود انداختم...
هیچی داخل موبایل نبود ... فقدر یک بازی...
بازی چرت ...
نمی تونستم با استفاده از تلفن به کوک زنگ بزنم... البته اینکه شمارشم بلد نیستم بیتاثیر نیست....
ویو کوک:
روی تخت نشسته بودم و از تب به خودم میپیچیدم...
مامانم و کالیرا سعی میکردن حالم بهتر کنند ولی نه نمیشد...
- از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره اتاق رفتم..
نگاهی به حیاط خالی عمارت انداختم...
چقدر صفای قبلا با بودن ات و لنا شاد بود...
نگاهی به ساعت کردم... حوصلم سر رفته بود... پس با تبی که داشتم... لباسمو پوشیدم و به سمت ماشین رفتم...
شاید با یکم دور زدن توی این خیابانون ها بهتر بشم...
سرم داشت گیج میرفت... ولی اهمیتی ندادم ...
از عمارت زدم بیرون و بی هدف با ماشین توی خیابانون ها میچرخیدم...
سر گیجم بدتر شد... طوری که هیچ جا برام قابل دیدن نبود...
ماشین رو کنار زدم .. و دستی روی شقیقم کشیدم ... سرمو بالا آوردم و شیشه ماشین رو پایین دادم با دیدن چیزی که بود شروع کردم به مالیدن چشمام
ادامه دارد....🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
پارت بعد تا دو ساعت دیگه 🥹🫀
بازم میگم روزتون مبارک باشه 🥹
اما الان اون اینجا نبود..
دور از من بود...
حتا نمی دونم از رفتنم خوشحاله یا ناراحت...
× دستم توی دست لنا بود ....
میتونستم ضربان قلب لنا رو متوجه بشم...
میدونستم ترسیده... واسه همین بغلش کردم و گذاشتمش روی پام ...
با خودم گفتم الان از روی پام بلند میشه و هزار حرف بارم میکنه ولی اینطور که فکر میکردم نبود...
اون سرشو روی سینم گذاشته بود و آروم آروم نفس میکشید...
× سرمو پایین انداختم و شروع کردم به ناز کردن موهای خرمایی رنگش...
با حرفی که زد دست از ناز کردن برداشتم...
& ات چرا میخوای با این ازدواج کنی.. دایی منو دوست نداری؟
× این بچه چه میدونست از درد قلبم...
چه میدونست چقدر دایش رو دوست دارم... و چه میدونست بخاطر خودش دارم این کارو میکنم...
× سرمو نزدیک گوشش کردم و آروم طوری که فقدر خودش بشنوه شروع کردم به حرف زدن...
× لنا میدونی چرا میخوام ازدواج کنم .
& نه( سرشو تکون میده)
× بزار بهت بگم...
وقتی تورو دزدیدند برای نجات جون تو به اونجا اومدم... اما اون شخص پشت گوشی دروغ بهم گفته بود و گفت برای نجات جونت باید ازت مواظبت کنم... ( آخرش رو با گریه میگه)
& ت... تو واقعا راست میگی...
× آهوم...
& ات من رو ببخش ( شروع میکنه به گریه کردن)
× دستمو به صورت نوازش واری روی صورتش میکشیدم...
شاید آروم بشه...
دوست نداشتم این حرفارو بهش بگم...
ولی دوست داشتم اینارو بدونه قبل از اینکه اتفاقی برای من بیفته...
× صدای منظم شده لنا رو شنیدم...
متوجه شدم خوابیده ....
سرشو روی پام گذاشتم و دستمو روی گوشش گذاشتم تا صدای بخاری ماشین اذیتش نکنه...
با باز شدن در... سرمو به سمت شیشه چرخوندم...
دوست نداشتم نگاش کنم.. حتا برای یک لحظه...
ویو عمارت:
× وارد عمارت شدیم ... دوباره همونجای همیشگی ... جهنم... از جهنمم هم بدتر...
چند تا خدمتکار لنا رو از من گرفتن و بردنش اتاقش ... روی تخت دراز کشیده بودم و نگاهی به صفحه موبایلی که توی دستم بود انداختم...
هیچی داخل موبایل نبود ... فقدر یک بازی...
بازی چرت ...
نمی تونستم با استفاده از تلفن به کوک زنگ بزنم... البته اینکه شمارشم بلد نیستم بیتاثیر نیست....
ویو کوک:
روی تخت نشسته بودم و از تب به خودم میپیچیدم...
مامانم و کالیرا سعی میکردن حالم بهتر کنند ولی نه نمیشد...
- از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره اتاق رفتم..
نگاهی به حیاط خالی عمارت انداختم...
چقدر صفای قبلا با بودن ات و لنا شاد بود...
نگاهی به ساعت کردم... حوصلم سر رفته بود... پس با تبی که داشتم... لباسمو پوشیدم و به سمت ماشین رفتم...
شاید با یکم دور زدن توی این خیابانون ها بهتر بشم...
سرم داشت گیج میرفت... ولی اهمیتی ندادم ...
از عمارت زدم بیرون و بی هدف با ماشین توی خیابانون ها میچرخیدم...
سر گیجم بدتر شد... طوری که هیچ جا برام قابل دیدن نبود...
ماشین رو کنار زدم .. و دستی روی شقیقم کشیدم ... سرمو بالا آوردم و شیشه ماشین رو پایین دادم با دیدن چیزی که بود شروع کردم به مالیدن چشمام
ادامه دارد....🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
پارت بعد تا دو ساعت دیگه 🥹🫀
بازم میگم روزتون مبارک باشه 🥹
- ۲۹.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط