"i don"t wanna go."
"i don"t wanna go."
"من نمیخوام برم."
آی دونت وانا گو ...
هیچی ، فقط اومدم یه بیانیهی خداحافظی از جکس بدم و برم پی کارام ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو هیچوقت دوست داشته نشدی .
خواستی عشق بورزی ولی جوری باهات رفتار کردن که انگار اضافهای .
بهت برچسب بیاحساس چسبوندن ، فقط بهخاطر اینکه با خون و مرگ و خشونت زندهای .
با تمام وجودت خواستی از یادآوری خاطراتی که باعث میشدن زخمهات تازه بشن دوری کنی ، و بهخاطرش مجبور شدی بهکسی که دوستش داشتی حرفی رو بزنی که نمیخواستی بهزبون بیاریش .
یه عشق هیجان دوآتیشه بودی که از پس هر ماجراجویی حوصلهسربر و کسل کنندهای حتی شده با سختی برمیاومدی ، برای همین بهت گفتن تو همیشه حقیقت رو نادیده میگیری و همینجوری الکی خوشی .
تو شاد نبودی ، فقط خیلی عالی تظاهر میکردی خوشحالی .
تو سنگدل نبودی ، فقط سعی میکردی اهمیتی ندی .
نه اینکه برات مهم نباشه ، برات مهم بود ؛ از خیلی چیزا مهمتر ، ولی کسی رو نداشتی که بهش بگی و خودتو بیرون بریزی .
از اینکه یهنفر دیگه رو " دوست " خودت خطاب کنی ، میترسیدی ؛ چون هر کسی که جایگاهش بهعنوان رفیق توی ذهنت حک شده بود ، بعد از مدتی جوری ناپدید شد که انگار هیچوقت توی این دنیا نبوده .
درسته ، همهی اینها درسته ... اما نمیشد حداقل یه خداحافظی کوچیک داشته باشیم ؟؟
خرگوش کوچولوی من ...
تا حالا بهت گفتم بهقدری دوستت دارم که حاضرم برات بهشکل وحشتناکی بمیرم ؟
بهقدری که حاضرم برات باند خلافکاری و آدمکشی راه بندازم ؟
بهقدری که حاضرم بندازمت توی آتیش ، مغزتو درآرم و بزارم توی دهنت تا خفه شی ، تیکهپارهت کنم ، ریز ریزت کنم ، قلبتو از وسط نصف کنم و دستای خونیمو براش قلب کنم ؟
وای ، خدا ...
هی ، میتونم اینجا یه لعنت بفرستم ؟
لیاقت من یه خداحافظی بهتر نبود ... ؟؟
لیاقت ما ؟؟
حتی اگه تموم دنیا ازت متنفر باشن ، من محافظت میمونم و تا ابد ازت دفاع میکنم .
دلم میخواست تا همون ابدیت توی بغلت بمونم و بهت بگم که چقدر دوستت دارم ، کی میدونه ؟ شاید یهروز ، توی یه زندگی دیگه ...
اوه ، درسته ؛ داستانهای واقعی برای رسیدن به پایان خوش ، به یه قربانی لازم دارن ...
و کدوم بدشانس ناامید و فاکینگ فلکزدهای از تو در دسترستر ... ؟؟
اما ...
صبر کن ، ما یهجای قصه رو فراموش کردیم .
تا اون موقع ، من یهقول میدم و سرش میمونم ؛ هیچوقت تو رو فراموش نخواهم کرد و تو تا ابد توی سناریوهای من فراموش نشدنی خواهی ماند ، جکس .
قول دادم ، قول شرف ...
و تا خدا خداست پاش میمونم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در ضمن ، خودم میدونم بازی با کلمات ( حاج میرزا بازی ) بلدم ؛ لازم نیست بگید ...
آیم ده دپرس ...
آی هَو دپرسشن ...
"من نمیخوام برم."
آی دونت وانا گو ...
هیچی ، فقط اومدم یه بیانیهی خداحافظی از جکس بدم و برم پی کارام ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو هیچوقت دوست داشته نشدی .
خواستی عشق بورزی ولی جوری باهات رفتار کردن که انگار اضافهای .
بهت برچسب بیاحساس چسبوندن ، فقط بهخاطر اینکه با خون و مرگ و خشونت زندهای .
با تمام وجودت خواستی از یادآوری خاطراتی که باعث میشدن زخمهات تازه بشن دوری کنی ، و بهخاطرش مجبور شدی بهکسی که دوستش داشتی حرفی رو بزنی که نمیخواستی بهزبون بیاریش .
یه عشق هیجان دوآتیشه بودی که از پس هر ماجراجویی حوصلهسربر و کسل کنندهای حتی شده با سختی برمیاومدی ، برای همین بهت گفتن تو همیشه حقیقت رو نادیده میگیری و همینجوری الکی خوشی .
تو شاد نبودی ، فقط خیلی عالی تظاهر میکردی خوشحالی .
تو سنگدل نبودی ، فقط سعی میکردی اهمیتی ندی .
نه اینکه برات مهم نباشه ، برات مهم بود ؛ از خیلی چیزا مهمتر ، ولی کسی رو نداشتی که بهش بگی و خودتو بیرون بریزی .
از اینکه یهنفر دیگه رو " دوست " خودت خطاب کنی ، میترسیدی ؛ چون هر کسی که جایگاهش بهعنوان رفیق توی ذهنت حک شده بود ، بعد از مدتی جوری ناپدید شد که انگار هیچوقت توی این دنیا نبوده .
درسته ، همهی اینها درسته ... اما نمیشد حداقل یه خداحافظی کوچیک داشته باشیم ؟؟
خرگوش کوچولوی من ...
تا حالا بهت گفتم بهقدری دوستت دارم که حاضرم برات بهشکل وحشتناکی بمیرم ؟
بهقدری که حاضرم برات باند خلافکاری و آدمکشی راه بندازم ؟
بهقدری که حاضرم بندازمت توی آتیش ، مغزتو درآرم و بزارم توی دهنت تا خفه شی ، تیکهپارهت کنم ، ریز ریزت کنم ، قلبتو از وسط نصف کنم و دستای خونیمو براش قلب کنم ؟
وای ، خدا ...
هی ، میتونم اینجا یه لعنت بفرستم ؟
لیاقت من یه خداحافظی بهتر نبود ... ؟؟
لیاقت ما ؟؟
حتی اگه تموم دنیا ازت متنفر باشن ، من محافظت میمونم و تا ابد ازت دفاع میکنم .
دلم میخواست تا همون ابدیت توی بغلت بمونم و بهت بگم که چقدر دوستت دارم ، کی میدونه ؟ شاید یهروز ، توی یه زندگی دیگه ...
اوه ، درسته ؛ داستانهای واقعی برای رسیدن به پایان خوش ، به یه قربانی لازم دارن ...
و کدوم بدشانس ناامید و فاکینگ فلکزدهای از تو در دسترستر ... ؟؟
اما ...
صبر کن ، ما یهجای قصه رو فراموش کردیم .
تا اون موقع ، من یهقول میدم و سرش میمونم ؛ هیچوقت تو رو فراموش نخواهم کرد و تو تا ابد توی سناریوهای من فراموش نشدنی خواهی ماند ، جکس .
قول دادم ، قول شرف ...
و تا خدا خداست پاش میمونم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در ضمن ، خودم میدونم بازی با کلمات ( حاج میرزا بازی ) بلدم ؛ لازم نیست بگید ...
آیم ده دپرس ...
آی هَو دپرسشن ...
- ۱.۷k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط