یاد روزهای دوردست خودم افتادم ولی همه این یادبود ها به طر

یاد روزهای دوردست خودم افتادم ولی همه این یادبود ها به طرز افسون‌ مانندی از من دور شده بود و آن یادگارها با هم زندگی مستقلی داشتند. درصورتی که من شاهد دور و بیچاره‌ای بیش نبودم و حس می‌کردم که میان من و آنها گرداب عمیقی کنده شده بود.
دیدگاه ها (۰)

درحالی که فکر می‌کردم دارم یاد می‌گیرم چطوری زندگی کنم،درواق...

مثل بوی خاک پس از بارانی ، همینقدر خاص و دلنشین"

به هر حال، هرچقدر هم که دوست داشته باشن یواش یواش نسبت بهت ب...

می‌ترسم عاشقت بشم و تو پشیمونم کنی،باور کن عزیزمهیچ توانی بر...

قلب های مرده پارت ۴۰ا.ت  : خیله خب برو بیرون زودباشقبل از ای...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت هـفــׄ ...

ص۲۵شجاعت پریسا همیشه برایم مثال زدنی بود الگو‌میگرفتم‌ با ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط