باد به آفتاب گفت

باد به آفتاب گفت:
من از تو قوی ترم، آن پیرمرد را
می بینی؟ شرط می بندم زودتر از
تو کُتش را از تنش در می آورم.

آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدیدتر
می شد پیرمرد کت را محکمتر به خود می پیچید. سرانجام باد تسلیم شد.

آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید
که پیرمرد از گرما عرق کرد و کتش را از تن درآورد.

آفتاب گفت: محبت قوی تر از خشم است. در مسیر زندگی گرمای مهربانی
و تبسم از طوفان خشم و جنگ، راهگشاتر است...

📕
دیدگاه ها (۱)

بی اجر مُزد کس نکند کار هیچکسکالای مُفت نیست به بازار هیچکسه...

چه زیبا گفت دكتر شریعتی:برای کسی که میفهمدهیچ توضیحی لازم نی...

خودم رو میبخشم به خاطر همه زمان هایی که به خودم سخت گرفتم.خو...

یه وقتایی لازمه زمین بخوریتا ببینی کیا پشتتن...کیا میرن و کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط