اــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزی در یک قصر پادشاهی زندگی میکرد . او هیچ وقت لبخند نمی‌زد و حتی نخندیده بود . چند روز بعد خدمتکاری رو استخدام کردن ! . همه از زیبایی او شگفت زده شده بودند . روزی مثل روز های دیگر خدمتکار داشت کار های قصر را انجام میداد که ناگهان پادشاه را داخل ایوان دید که داشت به بیرون نگاه می انداخت . خدمتکار محو زیبایی پادشاه شده بود . او فکر می‌کرد پادشاه متوجه حضور او نشده ولی کاملا برعکس پادشاه متوجه او شده بود ، ولی هیچ اهمیتی به او نمی‌داد ! . خدمتکار به خود آمد و سریع از آنجا دور شد و شروع کرد به کار کردن که شاید فکر پادشاه از سرش بیرون بیاید ، ولی فایده ای نداشت او داشت به پادشاه فکر میکرد . شب شد همه خواب بودند ولی پادشاه خوابش نمی‌برد. نمی‌دانست چرا ، نمی‌دانست چرا دارد به خدمتکار فکر می‌کند . یک حس تعجبی در دل خویش بود اما نمی‌دانست چه . وقتی داشت به خدمتکار فکر میکرد لبخندی بر روی لب هایش آمد . لبخندی که هیچ‌کس آن را ندیده بود ، لبخندی که هیچ وقت زده نشده بود طی این چند سال ! . صبح آن روز خدمتکار در حیاط قصر مشغول آب دادن به گل ها بود . خدمتکار همان طوری که داشت به گل ها آب میداد در حیاط قدم‌ میزد . آفتاب درخشان به او میتابید . پادشاه که در پنجره مشغول نگاه کردن به خدمتکار بود نمی‌دانست چرا یک نفر میتواند آنقدر زیبا و فوق‌العاده باشد . چند روز به همین روال پیش رفت حس خدمتکار و پادشاه به یکدیگر بیشتر و بیشتر میشد ولی هیچ کدام از آنها چیزی را بیان نمی‌کرد . شب بود باران شدیدی می‌بارید همه مشغول کار بودن که یک نفر در زد . پادشاه از زد " بیا تو ! " در باز شد و خدمتکار وارد اتاق پادشاه شد . قلب هر دوی آنها شروع کرد به تند تند زدن . خدمتکار که چایی برای پادشاه آورده بود سینی چایی را آرام رو میز گذاشت . وقتی سینی را روی میز گذاشت گفت " عمر دیگری ندارید قربان ؟ " پادشاه از رو صندلی اش بلند شد و به سمت خدمتکار رفت ناگهان سکوت پا برجا شد و صدای ضربان قلبشان رو می‌توان شنیدید . پادشاه به خدمتکار اعتراف کرد که او را دوست دارد و خدمتکار هم که همین حس را نسبت به پادشاه داشت به او گفت .
در همین لحظه خدمتکار دیگری حرف های آنها را شنیده بود ولی چیزی نگفت . صبح روز بعد همه مشغول بودن پادشاه بیرون از قصر بود . خدمتکاری که حرف های خدمتکار و پادشاه رو شنیده بود به آنها مشکوک شده بود . مخفیانه وارد اتاق پادشاه شد و یک تابلو که رویش پارچه قرمز انداخته شده بود دید . پارچه قرمز را از روی تابلو برداشت و با چیزی که مواجه شد بود تعجب کرد . پادشاه خدمتکار را نقاشی کرده بود درست مثل خودش رنگ هنوز خشک نشده بود خدمتکار که فهمید بود سریع به تمام خدمتکاران دیگر گفت و خبر خیلی زود به اهالی روستا پخش شد . آنها تصمیم گرفتند فردا خدمتکار را اعدام کنند . فردا صبح پادشاه از اتاقش بیرون نیامد . خدمتکار را داخل انباری تاریک و ترسناک انداخته بودند . خدمتکار دیگری رفت به اتاق آن خدمتکار و عکسی از پادشاه زیر بالشت خدمتکار دید عکس را برگرداند و با نوشته ای روبرو شد " عاشقت خواهم ماند حتی اگر زنده خواهم بود . عاشقت خواهم ماند تا زمانی که دنیا به آخر برسد . " چند ساعت گذشت و زمان اعدام خدمتکار رسید پادشاه جرأت نداشت از اتاق به بیرون برود و اشک هایش از چشمانش سرازیر شده بودند لعنت می‌فرستاد به همه حتی به زمین و آسمان . خدمتکار را اعدام کردند همه اهالی روستا که جمع شده بودند در آنجا جیغ کشیدند و دست زدن . پادشاه که از جیغ و دست مردم فهمیده بود که عشقش را از دست داده اشک هایش بیشتر و بیشتر ریختند . جسد خدمتکار رو که داشتند می‌بردند دیدن در دست خویش یک چیزی را گرفته وقتی دستش را باز کردند با گردنبندی مواجه شدند آن گردنبند را به پادشاه دادند و پادشاه گردنبند را باز کرد و عکس خود و خدمتکار را دید که داخل گردنبند بود. پادشاه زانو زد و اشک هایش دوباره و دوباره سرازیر شد . فردا صبح دیدند جسد خدمتکار نیست و حتی پادشاه هم نبود . هیچکس آنها را پیدا نکرد . ولی آنها در یک خانه ای قدیمی در آنجا بودند پادشاه خدمتکار را در آغوش کشیده بود و چشمانش را بسته بود . ولی از مچ دست خویش خون می‌ریخت و پیراهن سفیدش خونی شده بود ولی برایش اصلا اهمیتی نداشت . و آن دو در کنار یکدیگر به خواب ابدی رفتند ...
دیدگاه ها (۰)

مخاطب ؟خود بانو خبر داره ... ❤️✨

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

تو اون دنیا میبینمت:) p3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط