در سکوت شب آنگاه که ستارگان نقرهکوب آسمان را میآرایند خیالی از دوردستها به ...
࣪ ָ 𖦹 ۪ ࣪ ִ
در سکوت شب، آنگاه که ستارگان نقرهکوب آسمان را میآرایند، خیالی از دوردستها به سوی من پر میکشد. کنجکاویام چون نسیمیست که در باغ اندیشهها میوزد و عطر ناگفتهها را با خود میآورد. در این میان، نگاهی که در آینه پیدا میشود، رازی را زمزمه میکند؛ رازی که در پس لبخندی کمرنگ نهان گشته است. دل، این مهمان ناخوانده، به دنبال یافتن خویش در این بازی نور و سایه، آهی میکشد و در انتظار جوابی از جنس وهم، به افق خیره میماند .
در سکوت شب، آنگاه که ستارگان نقرهکوب آسمان را میآرایند، خیالی از دوردستها به سوی من پر میکشد. کنجکاویام چون نسیمیست که در باغ اندیشهها میوزد و عطر ناگفتهها را با خود میآورد. در این میان، نگاهی که در آینه پیدا میشود، رازی را زمزمه میکند؛ رازی که در پس لبخندی کمرنگ نهان گشته است. دل، این مهمان ناخوانده، به دنبال یافتن خویش در این بازی نور و سایه، آهی میکشد و در انتظار جوابی از جنس وهم، به افق خیره میماند .
- ۴.۵k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط