لحظه ی دیدنت انگار که یک حادثه بود

لحظه ی دیدنت انگار که یک حادثه بود
حیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشت

سیب را چیدم و در دلهره ی دستانم
سیب را دید!! ..ولی دلهره را دوست نداشت


تا سه بس بود که بشمارد و در دام افتد
گفت یک..گفت دو ..افسوس سه را دوست نداشت

من تو خط موازی ؟..نرسیدن..؟ هرگز
دلم این قاعده ی هندسه را دوست نداشت


درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که
از همان کودکیش مدرسه را دوست نداشت
دیدگاه ها (۱)

نام=)سایه مافیا### پارت یازدهم: بازیِ مهارناپذیردر حالی که آ...

My lovely neighbor part : 79

فصل دومپارت پنجم | اولین قرار واقعیخورشید کم‌کم بالاتر آمده ...

Forbidden love②یک ساعت بعد رینا: کجا بودی؟ ا/ت: بدبخت شدمرین...

قسمت ۸(بخش دو)

Fifteen

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط