part : 8

part : 8
همه به من زل زده بودن و با تعجب منو دید میزدن ... صدای زمزمه هاشون خیلی اعصاب خرد کن بود
به پایین پله ها رسیدم و خانم بارل با لبخند به سمتم اومد ، کنارم ایستاد و بلند گفت
@ معرفی میکنم دخترم هلن
همه دست میزدند و تشویق میکردند و خانم بارل ادامه داد
@ به مناسبت ورود دختر عزیزم هلن به خانواده اشراف زاده بارل امشب شما رو دعوت کردم تا شب خوبی در کنار هم داشته باشیم ، بیشتر از این وقتتونو نمیگیرم از مهمونی لذت ببرین
خانم بارل با لبخند بهم چشمکی زد و از من دور شد ، نمیدونم چرا ولی حس میکنم اینجور رفتار های خانم بارل اجباری و فیکه . حس میکنم یه مشکلی هست
× چطوری مادمازل ؟
سرمو بالا گرفتم ، صدا برام آشنا بود . آهان شناختم .... همون پسری بود که یهویی پریدم داخل اتاقش ، سریع از فکر بیرون اومدم که دیدم دستشو به سمتم گرفته باهاش دست دادم
× ویلیام بارل هستم پسر بزرگ خانواده بارل
+ بله بله خوشوقتم
صدای موزیک بلند شد . لبخندی زد
× خانم برانو افتخار رقص میدن ؟
از خجالت آب شدم ... تجربه رقص نداشتم ولی به هر حال گفتم (حتما)
دستمو توی دستش گذاشتم و با هم به سمت جمعیت رفتیم ، همه نگاه ها روی ما بود . هماهنگ با موزیک رقصیدیم . بعد از تموم شدن رقص دستمو گرفت و به سمت یکی از میز ها رفت . ویلیام روبه روی یه مرد مسن ایستاد
× پدر ، معرفی میکنم هلن عضو جدید خانواده
دیدگاه ها (۱۰)

شرایط : ۶۰ لایک و ۴۰ کامنتپارت ۸ رو هم حمایت کنیدااااpart : ...

سلام خوشگلاااااا ... حالتون چطوره ؟ 😀۳۰۰ تاییمون مبااااارک ع...

استایل ددی ویلیام 🤓

برای پارت بعد ... ۵۰ لایک و ۳۳ کامنتpart : 7سریع از در دور ش...

part : 51chapter : 2.......... 2 روز بعد ..........در طول ای...

part : 32chapter : 2شوکه شده بودم و هیچ واکنشی نداشتم و انقد...

part : 52chapter : 2من و ویلی کنار هم نشستیم و سه خانم رو به...

part : 7+ آممممممم ‌.... منپشت کمرمو گرفت و کمکم کرد .. اما ...

پارت هجدهم | رقص. لاراموسیقی کمی بلندتر شد و رُزا دست میچا ر...

رمان: در جست و جوی رستگاریپارت سوممیدونم هیچکس جز ساداکو نمی...

part : 35chapter : 2خونه ی قشنگی (داریم)+ من که قرار نیست ای...

۸۵ ل و ۱۰۰ ک و ۳۰ نشر و ۶ فالوpart : 44chapter : 2با مشت به ...

●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۳●•_شرلوک هلمز_چند دقیقه‌ای گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط