پیش از آمدنت

پیش از آمدنت،
دنیا،
رنگِ خاکستر داشت
و صدایِ قلبم،
لرزشی بی‌صدا.

گمان می‌کردم
همین است
تمامِ سهمِ من از بودن.
پریشان،
گمگشته،
در میانِ انبوهِ
چهره‌هایِ ناآشنا.

اما تو آمدی...
مثلِ نوری
که از روزنه ای کوچک
به تاریکی می‌تابد.
کلمه‌ها در دهانم
گل کردند
و سکوتِ دیرینه ام
آوازی شد
به بلندایِ
نامِ تو.

حالا دیگر
نه خاکستری هست،
نه لرزشی.
فقط تویی
و من
که در آغوشِ
بودنت
خودم را
پیدا کرده‌ام.

#دوستت_دارم آدم خوبِ قصه ی من
مرضیه جانِ منی 💙🩵
دیدگاه ها (۴)

چشم گشودم به جهانو دیدمتمثلِ طلوعی کهخورشیدش رااز پشتِ گیسوی...

من، در فصلِ سردِ سکوت و یخ، مانندِ درختی، تنها و خشک و بی‌رن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط