پارت چهاردهم
پارت چهاردهم
《Custom kiss》
+وای نکنه شاید امروز به مغازم بیاد؟!
با یاد آوری این حرف سریع به خودم اومدم و دنبال یک ایده جدید شده ام...
*دو هفته بعد*
+دوهفته گذشته بود ولی هنوز خبری از اون صاحب رستوران نبود...
+توی این دوهفته زیاد مشتری نداشتم و بیشتر وقتم رو صرف کتاب خوندن، تمیز کردن مغازه و ایده های جالب و جدید کرده بودم...
+اما خودم رو آماده کرده بودم که اگه یروزی اومد دست پاچه نشم...
+توی این دوهفته کارای زیاد برای غرور خودم کردم تا دوباره با اومدنش سر افکنده نشم...
+البته تارا هم تو این دوهفته بهم سر زده بود و گفته بود که پولدار ترن خانواده و مرموزترین بودن
+مغازه ام رو صرفا پر کرده بودم از وسایل و ابزارهای تازه و جدید از چرم دوزی ام...
+و با هربار فکر کردن بهش باعث میشد استرس کم بشه که موقع اومدنش دستپاچه نشم...
ویو جونگ کوک:
×الان تقریبا دوهفته از آخرین باری که اون پسر رو دیده بودم گذشته بود...
×هنوز نتونسته بودم ببینمش...
هربار که سعی میکردم کارام مانع میشد...
×البته توی این دوهفته هم دست رو دست نزاشته بودم که هیچ کاری نکنم...
×به نامجون که یکی از افراد مورد اعتمادم بود؛ گفته بودم راجبش هرچی که داره و نداره تحقیق کنه و برام بیاره...
×ساعت۹شب بود و من مثل همیشه توی اتاق کارم نشسته بودم و داشتم برگه های جدید شرکت رو راست و ریست میکردم...
×که در اتاقم زده شد...
نامجون: منم قربان...
×بدون اینکه سرم رو بالا بیارم گفتم..
×بیا تو...
نامجون: قربان اطلاعاتی که اون شخص خواسته بودید رو براتون جمع آوری کردم...
×خب بگو، گوش میدم..
نامجون: کیم تهیونگ اسم مستعارش و ظاهرا به این اسم همه صداش میزنن...
پدرش نجاری و خودش چرم دوزی کار میکنه...
نامجون: تهیونگ با پولای خودش تونست یه مغازه رو با اجاره بگیره که ماهیانه حدود۱۰صدم پیش پرداختش رو پرداخت میکنه...
نامجون: با پدرش توی یه خونه کوچیک و قدیمی زندگی میکنن و ظاهرا از بچگی تا الان اونجا بودن...
نامجون: مادرش رو طی آتش سوزی که همسایه ها میگفتن از دست داده...
×توی همه ی اطلاعاتی که نامجون ازش دراورده بود به خوبی داشتم گوش میدادم تا چیزی از قلم نیافته...
نامجون: قربان از علایق/شخصیتش هم بهتون بگم؟
×سرم رو بالا آوردم و عینک مطالعه ام رو بالا دادم و با جدیت گفتم...
×ادامه بده..
نامجون: ظاهرش آدم متکبر و مغروی رو نشون میده و البته همسایه هاهم...
×من گفتم برام از این چرت و پرت ها بگو..برو سر اصل مطلب...
نامجون: اهم..بله ببخشید قربان..میگفتم...
نامجون: کتاب خوندن و تمیز کردن دور برش تفریح موردعلاقه اشه...
تنها دوستی که از دوران دبیرستان داره یه دختره به اسم تارا...
نامجون: اونم ظاهرا مثل تهیونگ همسن..
تهیونگ توی بوسان بدنیا اومده ولی تارا توی سئول...
نامجون: ظاهرا مادرش هم بوسانی بود و وقتی تهیونگ رو بدنیا اوردن به سئول مهاجرت کردن...
نامجون: مشتری هاش از کارش لذت میبرن و میگن که با عشق و علاقه کاراش رو انجام میده و خیلی منظم و تمیزه...
×عجب..هه
تک خنده ای کردم و صاف نشستم...
×تموم شد؟
نامجون: بله قربان..
×میتونی بری...
نامجون: ممنون...
تعظیم کوتاهی کردم و از اتاق زدم بیرون...
×بعد از رفتن نامجون؛ خیلی مشتاق بودم که ببینم چجوری کارش رو درست انجام میده...
×خیلی مشتاق بودم که ببینم واقعا مشتری هاش صرفا برا تبلیغ اون ازش تعریف میکردن یا واقعا کار بلده؟
×پس خودکارم رو روی میز لای برگه ها گذاشتم و یونگی رو صدا زدم...
یونگی: بله قربان..امری داشتید؟
×یونگی راننده شخصی من بود..
و البته یجورای محافظم..
×برای فردا باید یجای بریم..
جای که سفارش بدیم..
پوزخندی زدم و کمرم رو محکم و گوس صندلی چسبوندم...
یونگی: از حرفاتون چیزی سر درنمیارم..قربان
×یه نگاه چپ از سر تا پا بهش انداختم وبا تاسف بهش گفتم...
×آیش..منظورم این که برا فردا یکی از ماشینام که تو چشم باشه بردار..
×نفس عمیقی کشیدم و با اطمینان دستام رو محکم به دسته های صندلی چسبوندم و گفتم...
×قرار جلب توجه کنیم..
پوزخند زدم..
یونگی: از حرفاش چیزی سر درنمیاوردم ولی فهمیدم که باید رانندگی کنم پس حرف شون رو تایید کردم تعظیم کوتاهی کردم و از اتاق بیرون رفتم...
×بعد از رفتن یونگی توی این فکر بودم که اگه فردا منو ببینه چجوری قرار دستپاچه بشه...صرفا الان برامون بدهی داره..و باید جبرانش کنه..
×هه
پوزخندی زدم چون فردا قرار بود خیلی تو شوک بره و حسابی دستپاچه شه...
《Custom kiss》
+وای نکنه شاید امروز به مغازم بیاد؟!
با یاد آوری این حرف سریع به خودم اومدم و دنبال یک ایده جدید شده ام...
*دو هفته بعد*
+دوهفته گذشته بود ولی هنوز خبری از اون صاحب رستوران نبود...
+توی این دوهفته زیاد مشتری نداشتم و بیشتر وقتم رو صرف کتاب خوندن، تمیز کردن مغازه و ایده های جالب و جدید کرده بودم...
+اما خودم رو آماده کرده بودم که اگه یروزی اومد دست پاچه نشم...
+توی این دوهفته کارای زیاد برای غرور خودم کردم تا دوباره با اومدنش سر افکنده نشم...
+البته تارا هم تو این دوهفته بهم سر زده بود و گفته بود که پولدار ترن خانواده و مرموزترین بودن
+مغازه ام رو صرفا پر کرده بودم از وسایل و ابزارهای تازه و جدید از چرم دوزی ام...
+و با هربار فکر کردن بهش باعث میشد استرس کم بشه که موقع اومدنش دستپاچه نشم...
ویو جونگ کوک:
×الان تقریبا دوهفته از آخرین باری که اون پسر رو دیده بودم گذشته بود...
×هنوز نتونسته بودم ببینمش...
هربار که سعی میکردم کارام مانع میشد...
×البته توی این دوهفته هم دست رو دست نزاشته بودم که هیچ کاری نکنم...
×به نامجون که یکی از افراد مورد اعتمادم بود؛ گفته بودم راجبش هرچی که داره و نداره تحقیق کنه و برام بیاره...
×ساعت۹شب بود و من مثل همیشه توی اتاق کارم نشسته بودم و داشتم برگه های جدید شرکت رو راست و ریست میکردم...
×که در اتاقم زده شد...
نامجون: منم قربان...
×بدون اینکه سرم رو بالا بیارم گفتم..
×بیا تو...
نامجون: قربان اطلاعاتی که اون شخص خواسته بودید رو براتون جمع آوری کردم...
×خب بگو، گوش میدم..
نامجون: کیم تهیونگ اسم مستعارش و ظاهرا به این اسم همه صداش میزنن...
پدرش نجاری و خودش چرم دوزی کار میکنه...
نامجون: تهیونگ با پولای خودش تونست یه مغازه رو با اجاره بگیره که ماهیانه حدود۱۰صدم پیش پرداختش رو پرداخت میکنه...
نامجون: با پدرش توی یه خونه کوچیک و قدیمی زندگی میکنن و ظاهرا از بچگی تا الان اونجا بودن...
نامجون: مادرش رو طی آتش سوزی که همسایه ها میگفتن از دست داده...
×توی همه ی اطلاعاتی که نامجون ازش دراورده بود به خوبی داشتم گوش میدادم تا چیزی از قلم نیافته...
نامجون: قربان از علایق/شخصیتش هم بهتون بگم؟
×سرم رو بالا آوردم و عینک مطالعه ام رو بالا دادم و با جدیت گفتم...
×ادامه بده..
نامجون: ظاهرش آدم متکبر و مغروی رو نشون میده و البته همسایه هاهم...
×من گفتم برام از این چرت و پرت ها بگو..برو سر اصل مطلب...
نامجون: اهم..بله ببخشید قربان..میگفتم...
نامجون: کتاب خوندن و تمیز کردن دور برش تفریح موردعلاقه اشه...
تنها دوستی که از دوران دبیرستان داره یه دختره به اسم تارا...
نامجون: اونم ظاهرا مثل تهیونگ همسن..
تهیونگ توی بوسان بدنیا اومده ولی تارا توی سئول...
نامجون: ظاهرا مادرش هم بوسانی بود و وقتی تهیونگ رو بدنیا اوردن به سئول مهاجرت کردن...
نامجون: مشتری هاش از کارش لذت میبرن و میگن که با عشق و علاقه کاراش رو انجام میده و خیلی منظم و تمیزه...
×عجب..هه
تک خنده ای کردم و صاف نشستم...
×تموم شد؟
نامجون: بله قربان..
×میتونی بری...
نامجون: ممنون...
تعظیم کوتاهی کردم و از اتاق زدم بیرون...
×بعد از رفتن نامجون؛ خیلی مشتاق بودم که ببینم چجوری کارش رو درست انجام میده...
×خیلی مشتاق بودم که ببینم واقعا مشتری هاش صرفا برا تبلیغ اون ازش تعریف میکردن یا واقعا کار بلده؟
×پس خودکارم رو روی میز لای برگه ها گذاشتم و یونگی رو صدا زدم...
یونگی: بله قربان..امری داشتید؟
×یونگی راننده شخصی من بود..
و البته یجورای محافظم..
×برای فردا باید یجای بریم..
جای که سفارش بدیم..
پوزخندی زدم و کمرم رو محکم و گوس صندلی چسبوندم...
یونگی: از حرفاتون چیزی سر درنمیارم..قربان
×یه نگاه چپ از سر تا پا بهش انداختم وبا تاسف بهش گفتم...
×آیش..منظورم این که برا فردا یکی از ماشینام که تو چشم باشه بردار..
×نفس عمیقی کشیدم و با اطمینان دستام رو محکم به دسته های صندلی چسبوندم و گفتم...
×قرار جلب توجه کنیم..
پوزخند زدم..
یونگی: از حرفاش چیزی سر درنمیاوردم ولی فهمیدم که باید رانندگی کنم پس حرف شون رو تایید کردم تعظیم کوتاهی کردم و از اتاق بیرون رفتم...
×بعد از رفتن یونگی توی این فکر بودم که اگه فردا منو ببینه چجوری قرار دستپاچه بشه...صرفا الان برامون بدهی داره..و باید جبرانش کنه..
×هه
پوزخندی زدم چون فردا قرار بود خیلی تو شوک بره و حسابی دستپاچه شه...
- ۷۵۳
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط