پارت چهارم《رستوران》

پارت چهارم《رستوران》
《Custom kiss》
ویو تارا
ساعت هشت عصر شده بود...و من آماده نشسته بودم تا آقای کیم تهیونگ برسن...

راستش وقتی صبح اون داد رو زد ازش انتظار نداشتم...البته خوب زیاد هم تعجب آور نبود چون تهیونگ هردفعه اینجوری میکنه سر مرگ مادرش...
اون حادثه کوچیکی خیلی رو تهیونگ تاثیر میزاره...و خب منم درکش میکنم...اما از جایی دیگه درکش نمیکنم که...چطوری تا به این سن هنوز هم انقدر روش حساسه...
البته شاید هم درست میگفت من نمیتونم خوب...

حرف تارا بخاطر صدای که از شیشه اومد نصفه موند

تارا از رشته افکارش بیرون اومد و رفت سمته پنجره و با تهیونگ مواجه شده...


ویو تهیونگ:
امروز صبح خیلی باهاش بد رفتاری کردم...اما میتونم الان با رستوران موردعلاقش خوشحالش کنم...

البته امیدوارم...

گوشه های کوچه رو نگاهی انداختم بلکه یه سنگ ریز پیدا کنم و بزنم به اتاق شیشه اش...خب دیگه نمیخواستم در بزنم تا خانوادش متوجه بشن شاید خودش نگفته باشه بهشون...
بله بلاخره پیدا شد یه سنگ کوچیک و ریز...رفتم برش داشتم و پرت کردم سمت شیشه یه اتاقش...

نویسنده:
تارا پایین اومد و تهیونگ رو با دوچرخه یه ویوا تایوانی همشگیش دید...
همون دوچرخه ای که از سن ۱۹ سالگی خودش تونست بخره و با اون بره و بیاد...

تارا سوار دوچرخه شد...و تهیونگ شروع کرد به پدال زدن...
تمام راه سکوت سنگینی بین شون بود تا اینکه رسیدن به رستوران...

ته: پیدا شو...رسیدیم

تارا: باشه...

هردوشون برگشتن و به رستوران نگاه کردن...رستوارنی که نمای بزرگ و چراغونیش...شهر رو مانند الماس میکرد...
اسم رستوران رو بزرگ روی تابلو نوشته بودن...{دارلینگ هوم جونگ}...

نمای رستوران چه از بیرون و چه از داخل...
به قدری شیک و خاص بود که هردوشون مطمئن بودن غذاهاشون قرار خیلی گرون باشه...

اما خوشبختانه تهیونگ از قبل میدونست که این رستوران...رستوران خیلی گرونیه و مثل بقیه رستوران ها نیست و بخاطر همین۵۰۰هزار وون پس انداز کرده بود...با اینکه میدونست قرار پول شون فقط به نوشیدنی بکشه...ولی به دوستش قول داده بود و میخواست از دلش در بیاره...

هر دو به سمت جلو قدم برداشتن...
جلوی در ورودی...فرشینه یه قرمز رنگی پهن شده بود که ارزش مهمانان رو میبرد بالا...
کنار فرشینه...چراغ های کوچک به تعدادهای مساوی روبه روی هم قرار گرفته بودند با رنگ های زرد ملایم نمای زیبای بیرون رستوران را بیشتر میکرد...
جلوی در ورودی دو نگهبان بودن که وقتی...

تهیونگ و تارا خواستن وارد بشن...در رو براشون باز کردن...
هردو با دهان باز و تعجب آور...
به زیبای رستوران خیره شده بودن...

نمای داخل رستوران انقدر زیبا و شیک و مجلسی بود که گویا تارا و تهیونگ فکر میکردند اشتباه آمده اند و بجای رستوران وارد یک عمارت یا ویلای خیلی بزرگ شده اند...

در همین هنگام.‌..پیش خدمه ای جلو امد و گفت...

خدمه: سلام قربان...لطفا از این طرف تشریف بیاورید...

هردو با تعجب و شوک...خدمه را دنبال میکردن تا اینکه خدمه گفت...

خدمه: بفرمایید...بنشینید... اینجا میز و صندلی شماست...

و بعد تبلتی که روی پارچه ی سفید میز خودنمایی میکرد...را با کوچک ترین حالت برخوردی روشن کرد و گفت...

خدمه: قربان بعد از اینکه از داخل منو چیزی سفارش دادید...همان جا روی تبلت... هزینه را پرداخت کنید...با تشکر...
خدمه این را گفت و از پیش ان دو رفت

تهیونگ و تارا که تاالان سکوت سنگینی بینشان نشسته بود با صدای تارا، ان سکوت سنگین شکست...

تارا: واو...چقدر شیک و مجلسی ان...خوشبحال شون...

تهیونگ که تا به الان نگران هزینه غذاها بود تا مبدا پیش بهترین دوستش خراب نشه...با چهره ای نگران که سعی میکرد مخفیش کنه ولی نمیشد گفت...

ته: خوشبحال کیا؟

^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام دوستان نویسنده صحبت میکنه:

امیدوارم خوشتون اومده باشه...🥹
امیدوارم لذت برده باشید...🥹

نظرتون درباره این پارت چی بود؟🫠

اها اینم بگم که یادم نره، رو کاور رمان آهنگ گذاشتم😅امیدوارم دوسش داشته باشید...
بای
دیدگاه ها (۱)

لینک ناشناس...منتظر حرف هاتون هستم...فقط منم و خودتون🥹 👄🤏htt...

پارت سوم《دلم برات تنگ شده مامانی》《Custom kiss》 ...

این ویدیو‌ وایرال شدهچند تا پسر بچه با یه نفر دعواشون شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط