مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

دلم برا روزایی که هممون خونه مادربزرگم جمع می‌شدیم و اینج

دلم برا روزایی که هممون خونه مادربزرگم جمع می‌شدیم و اینجوری پای کمدش می‌نشست تا ظرف های بیشتری در بیاره خیلی تنگ شده...خیلی زیاد
هنوزم هر از گاهی دور هم جمع میشیم ولی بديش اینجاست که دیگه هیچکدوممون آدمای سابق نیستیم ؛ حالا مادربزرگم خیلی شکسته و پیر تر شده ، ما نوه ها بزرگتر شدیم و دیگه خبری از اون بچه های بیخیال و بازیگوش نیست...دلم برای دورهمی اون آدما خیلی تنگ شده....
مرور کردن اون خاطرات باعث میشه گاهی حس کنم آینده چقدر میتونه دردناک ، نگران کننده و حتی مزخرف باشه. چقدر دلم میخواد زمان متوقف بشه و دیگه از این جلو تر نره من واقعا نگرانم...برای آینده نگرانم
دیدگاه ها (۶)

³¹ ,ᴬᵘᵍᵘˢᵗ ,²⁰²⁶ ★ این چهارمین سالیه که دهم شهریور برام خیلی...

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چی...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_12قیافه گرخیده رئیس ب...

عاشقانه های شبنم

سناریو کنما تک پارتی

تکپارتیموضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید ...

خوشگلا بیایـد پایین یکم باهاتون حرف دارمـ🤓💘 لونـا💢✨️:اینو دی...

سلام بچه هامیخواستم یه چند کلام حرف بزنم .من خیلی وقته دارم ...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

اخبار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط