نامه بی نشان
سلام جان دلم
حدود پنج روز است که در یک مسافرخانه نسبتا قدیمی سکونت دارم ،آن هم بدون تو .
باید بگویم هنوز منتظرت هستم و متاسفم ،باید مرا ببخشیی ،آن روز عصبانیت تمام وجودم را گرفته بود و متوجه هیچ چیز نبودم ،بخاطر همین در را بر هم کوبیدم و بیرون رفتم ،تا شاید هردویمان ازین خشم نجات یابیم .
ساعت شش عصر بود و داشتم بر میگشتم صداهای انفجار انقدر برایم عادی شده بود که دیگر حتی نمی شنیدمشان یک گل فروش دقیقا رو برویم ظاهر شد، برایت یک دسته گل نرگس خریدم ،تازه بودند ،تازه و شاداب .به آسمان نگاهی کردم، فکر کردم چطور ازت عذر بخواهم ،چطور قسم ات دهم که باز هم مرا ببخشی،
کم کم ابر ها از زمین به آسمان سقوط کردند ، ابر نبود ،مرگ بود ، که به اسمان میرفت و میان ابر ها جا باز میکرد
نفس عمیقی میکشم و به پیره مرد که نخ کنف را دور دسته گل ها میپیچید نگاه میکنم، آفتاب چین های پيشاني اش را بیشتر کرد بود و با اخم سعی میکرد نگاهم کند با لحنی اندوهگین زمزمه کرد «پشت مسجد جامع رو زدن »، حواسم به گفت و گوی در ذهنم با تو بود زمزمه میکنم
-چی؟
«پشت مسجد جامع ،دود اونجاست» نفس هایم نا منظم میشوند گل هارا در دستم میدهد و اسکناس را از لای انگشتم میکشد ،سرم را برگرداندم و به دود دوباره نگاه کردم نزدیک بود خیلی نزدیک .
میدوم تمام راه را میدوم ،کوچه یمان را با نوار های زرد و قرمز بسته بودند ،نفس نفس میزنم
یک صدای انفجار دیگر!
جوان ها با لباس نظامی همه جا بودند میخواهم از نوار رد شوم پالتویم را کسی میگرد «آقا،اینجا نمیشه رفت خطرناکه امکان داره دوباره بزنن»سر برگرداندم و نگاهش کردم لب های خشکیده ام را گاز میگرم .دوباره گفت «خونتون اینجاست؟»به دستش نگاه میکنم حالا پالتویم را رها کرده و با ترحم بازویم را نوازش میکند ، با بهت چشم هایش را نگاه میکنم و ناگهان با تمام توان به سمت خانه میدوم .صدای فریاد پشتم می آید، در جهت مخالفم مردم مسدوم با صورتی خاک و اشک آلود با پرستاران و نظاميان از کنارم رد میشدند ،میرسم رو به روی خانه ،اما خانه آنجا نبود....
راه خانه را گم کرده بودم ،همین فکر را میکردم تا آنکه کتاب دزیره ات را میبینم و خانه را نشانم میدهد، خاکی و پرپر شده بود گوش هایم صوت میکشید کتابت را بر میدارم سرباز ها سمتم می آیند و از ویرانه ها دورم میکنند
نمیتوانی تصور کنی چقدر ترسیده بودم ،و نگران بودم ، اما حالا نه
خانه را میشود دوباره ساخت ،خدا را شکر تو سالمی ،تشکرم بابت اینکه خانه را ترک کرده بودی بپذیر ،میترسیدم بدنت میان آن آوار ها پیدا شود ، اما نشد...
برایم مهم نیست بقیه چه میگویند ،آنها که خبر نداشتند از بحث کوچک میانمان، نمیدانند که آن ساعت لابد تو هم مثل من خانه را ترک کرده بودی ....
نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم برایت نامه مکتوب کنم ،شاید اگر میدانستم به کدام نشانی یا کدام صندق پستی آن را بیندازم آسوده تر بودم. اما حالا آن را با کارت پستال موردعلاقه ات برایت در پاکت میگذارم و میان کتاب دزیره ات که کمی از هم گسیخته شده پنهانش میکنم.
اگر هم گم شود ،حرف هایش که گم نمیشوند ،میشوند؟
به هر حال اینکه سلامتی مهم است. هنوز از دستم عصبانی هستی، حق داری اما لطفا هروقت توانستی مرا ببخشی از خودت خبری بده ،و به همه ثابت کن حق با من است
در آرزوی دوباره دیدنت ،
۱۴۰۴/۱۲/۱۹
#دست_نوشته
________________________________
امیدوارم دوسش داشته باشینن لطفا نظرتونو رو بگیددد 🫠
حدود پنج روز است که در یک مسافرخانه نسبتا قدیمی سکونت دارم ،آن هم بدون تو .
باید بگویم هنوز منتظرت هستم و متاسفم ،باید مرا ببخشیی ،آن روز عصبانیت تمام وجودم را گرفته بود و متوجه هیچ چیز نبودم ،بخاطر همین در را بر هم کوبیدم و بیرون رفتم ،تا شاید هردویمان ازین خشم نجات یابیم .
ساعت شش عصر بود و داشتم بر میگشتم صداهای انفجار انقدر برایم عادی شده بود که دیگر حتی نمی شنیدمشان یک گل فروش دقیقا رو برویم ظاهر شد، برایت یک دسته گل نرگس خریدم ،تازه بودند ،تازه و شاداب .به آسمان نگاهی کردم، فکر کردم چطور ازت عذر بخواهم ،چطور قسم ات دهم که باز هم مرا ببخشی،
کم کم ابر ها از زمین به آسمان سقوط کردند ، ابر نبود ،مرگ بود ، که به اسمان میرفت و میان ابر ها جا باز میکرد
نفس عمیقی میکشم و به پیره مرد که نخ کنف را دور دسته گل ها میپیچید نگاه میکنم، آفتاب چین های پيشاني اش را بیشتر کرد بود و با اخم سعی میکرد نگاهم کند با لحنی اندوهگین زمزمه کرد «پشت مسجد جامع رو زدن »، حواسم به گفت و گوی در ذهنم با تو بود زمزمه میکنم
-چی؟
«پشت مسجد جامع ،دود اونجاست» نفس هایم نا منظم میشوند گل هارا در دستم میدهد و اسکناس را از لای انگشتم میکشد ،سرم را برگرداندم و به دود دوباره نگاه کردم نزدیک بود خیلی نزدیک .
میدوم تمام راه را میدوم ،کوچه یمان را با نوار های زرد و قرمز بسته بودند ،نفس نفس میزنم
یک صدای انفجار دیگر!
جوان ها با لباس نظامی همه جا بودند میخواهم از نوار رد شوم پالتویم را کسی میگرد «آقا،اینجا نمیشه رفت خطرناکه امکان داره دوباره بزنن»سر برگرداندم و نگاهش کردم لب های خشکیده ام را گاز میگرم .دوباره گفت «خونتون اینجاست؟»به دستش نگاه میکنم حالا پالتویم را رها کرده و با ترحم بازویم را نوازش میکند ، با بهت چشم هایش را نگاه میکنم و ناگهان با تمام توان به سمت خانه میدوم .صدای فریاد پشتم می آید، در جهت مخالفم مردم مسدوم با صورتی خاک و اشک آلود با پرستاران و نظاميان از کنارم رد میشدند ،میرسم رو به روی خانه ،اما خانه آنجا نبود....
راه خانه را گم کرده بودم ،همین فکر را میکردم تا آنکه کتاب دزیره ات را میبینم و خانه را نشانم میدهد، خاکی و پرپر شده بود گوش هایم صوت میکشید کتابت را بر میدارم سرباز ها سمتم می آیند و از ویرانه ها دورم میکنند
نمیتوانی تصور کنی چقدر ترسیده بودم ،و نگران بودم ، اما حالا نه
خانه را میشود دوباره ساخت ،خدا را شکر تو سالمی ،تشکرم بابت اینکه خانه را ترک کرده بودی بپذیر ،میترسیدم بدنت میان آن آوار ها پیدا شود ، اما نشد...
برایم مهم نیست بقیه چه میگویند ،آنها که خبر نداشتند از بحث کوچک میانمان، نمیدانند که آن ساعت لابد تو هم مثل من خانه را ترک کرده بودی ....
نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم برایت نامه مکتوب کنم ،شاید اگر میدانستم به کدام نشانی یا کدام صندق پستی آن را بیندازم آسوده تر بودم. اما حالا آن را با کارت پستال موردعلاقه ات برایت در پاکت میگذارم و میان کتاب دزیره ات که کمی از هم گسیخته شده پنهانش میکنم.
اگر هم گم شود ،حرف هایش که گم نمیشوند ،میشوند؟
به هر حال اینکه سلامتی مهم است. هنوز از دستم عصبانی هستی، حق داری اما لطفا هروقت توانستی مرا ببخشی از خودت خبری بده ،و به همه ثابت کن حق با من است
در آرزوی دوباره دیدنت ،
۱۴۰۴/۱۲/۱۹
#دست_نوشته
________________________________
امیدوارم دوسش داشته باشینن لطفا نظرتونو رو بگیددد 🫠
- ۵.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط