ادامه پارت ۵۲ قسمت دوم

دستش رو برد سمتِ چونم و سرم رو محکم گرفت بالا تا مجبور شم تو چشماش نگاه کنم. «متنفر باش! ولی حق نداری اجازه بدی کسی دستش رو بهت بزنه. تو برایِ منی، تهیونگ. مالِ منی. هر کی به این داراییِ من چشم داشته باشه، باید خودش رو مرده فرض کنه، و هر کی هم اجازه بده…»

مکث کرد. چشماش تاریک‌تر شد. «…باید تقاصش رو پس بده. فکر کردی چون دیشب یه کمی مهربون شدم، حالا می‌تونی هر غلطی بخوای بکنی؟ نه عزیزِ من، اشتباه کردی.»

توی اون لحظه، اون جونگ‌کوکِ مهربونِ دیشب کاملاً غیب شده بود. این همون رئیسِ مافیایی بود که همیشه ازش می‌ترسیدم. اون منو به خاطرِ چیزی که حتی تقصیرِ خودم نبود، داشت محاکمه می‌کرد.

«جونگ‌کوک، تو داری دیوونه‌بازی درمیاری…»

«آره، دیوونه‌ام.» این رو تو گوشم زمزمه کرد، جوری که مو به تنم سیخ شد. «دیوونه‌یِ اینم که چطوری بقیه می‌تونن بهت نگاه کنن، در حالی که فقط من حق دارم اون نگاه‌هایِ لعنتی رو ببینم. از امروز، دیگه لازم نیست پات رو تویِ جلسات بذاری. تو قراره بشینی تویِ اون اتاق، و فقط برایِ من باشی. فهمیدی؟»

اون این رو گفت و بدون اینکه منتظرِ جوابم بمونه، ازم فاصلهگرفت و با قدم‌هایِ بلند رفت سمتِ در. قبل از اینکه بره بیرون، برگشت و یه نگاهِ سردِ دیگه بهم انداخت. «تا شب توی اتاق بمون. نمی‌خوام ریختت رو ببینم، چون هنوز دارم به این فکر می‌کنم که چطوری باید اون جایِ دستش رو از رویِ بازوت پاک کنم…»

در رو با شدت بست. من اونجا، وسطِ اون اتاقِ بزرگِ تاریک تنها موندم. بازوم هنوز جایِ دستِ اون می‌سوخت، ولی بیشتر از اون، قلبم بود که داشت تیر می‌کشید. اون فکر می‌کرد با زندانی کردنِ من می‌تونه امنیتم رو حفظ کنه، ولی نمی‌دونست که این کارش، فقط داره یه «بمبِ ساعتی» رو تویِ قلبِ رابطه‌مون کوک می‌کنه.
[پایان پارت ۵۲]
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۵۲ قسمت اول

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

پارت ۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط