☆°~°~°خب وقت پست های جدید°~°~°☆
☆彡 شروعی که از دلِ ویرانی جوانه زدگاهی زندگی آنقدر میشکندت که خیال میکنی دیگر هیچ جوانهای در این خاکِ خسته سبز نخواهد شد. میایستی میان خرابههایی که روزی خانهات بودند؛ نگاه میکنی به آرزوهایی که مثل برگهای خشکِ پاییز، زیر قدمهایت خرد شدهاند. انگار همهچیز تمام شده… انگار هیچ راهی برای برگشتن نیست.اما یک روز ـ شاید در سکوتی بیدلیل، شاید در میان همان غمِ قدیمی ـ چیزی در دلِت تکان میخورد. صدای خیلی آرامی… آنقدر آهسته که اگر دلات شلوغ باشد نمیشنوی.میگوید:*«بلند شو… هنوز تمام نشدهای.»*شروع دوباره، همیشه با قدرت نمیآید. گاهی با لرزشی کوچک شروع میشود، با یک تصمیم نیمهجان، با یک قدم مردد. اما همان قدمهای لرزان هستند که کمکم مسیر را روشن میکنند. درست مثل جوانهای که از دلِ خاکِ سرد و ترکخورده سر میکشد؛ نه از روی قدرت، از روی نیاز به ادامه دادن.هیچکس نمیگوید آسان است. هیچکس قول نمیدهد دردهایت فوراً ساکت شوند. اما شروع دوباره یعنی باور کنی هنوز میشود چیزی ساخت… حتی اگر همهچیز فرو ریخته باشد.گاهی لازم است از همان جایی آغاز کنی که فکر میکردی پایان است.ミミ★
☆لطفا حمایتم کنید☆
☆لطفا حمایتم کنید☆
- ۲۸۶
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط