چند پارتی (درخواستی)
[وقتی فقط تو میتونی آرومش کنی]
________________________________
همه توی سالن جمع شده بودن و مثل همیشه سر و صدا راه انداخته بودن
من کنار جیمین نشسته بودم و باهاش سر یه موضوع مسخره بحث میکردم
شوگا اون طرف سالن بود و با گوشی کار میکرد
هر چند دقیقه یه بار نگاهمون به هم میفتاد
ولی سریع نگاهمو میدزدیدم
هیچکس نباید میفهمید
رابطه من و شوگا چند ماهی بود که شروع شده بود و فقط خودمون ازش خبر داشتیم
حتی بقیه اعضا هم چیزی نمیدونستن
همین جوری داشتم با جیمین حرف میزدم که
گوشیم روی پام لرزید
گوشی رو برداشتم و روشن کردن
یه پیام از شوگا بود
_ بیا آشپزخونه
سرمو بالا آوردم
شوگا هنوز داشت با گوشیش کار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
چند دقیقه صبر کردم و بعد آروم بلند شدم
سمت آشپز خونه رفتم
وقتی وارد آشپزخونه شدم در پشت سرم بسته شد
شوگا روبه روم ایستاده بود
_ دلم برات تنگ شده بود
"+پنج دقیقه پیش کنار هم بودیم
_ برای من پنج دقیقه هم زیاده
شوگا بعد حرفش لباشو کوبوند به لبام و مک میزد صورتمو با دستاش قاب کرده بود صدای بوسه هامون کا آشپز خونه رو گرفته بود
آروم از شوگا جدا شدم شوگا بهم نگاه میکرد آروم لب باز کردم
" +شوگا اگه یکی ببینه چی
" _بیبی برام مهم نیست تو دنیا فقط تو برام مهمی تموم
لحن آرومش جوری بود که انگار اون چند کلمه فقط یه جمله عاشقانه ساده نبود انگار داشت بی سر و صدا بهم قول میداد که هر اتفاقی هم بیفته و حتی اگه یه روز همه دنیا بخوان بینمون فاصله بندازن باز هم دستمو ول نمیکنه
نگاهش پر از محبت بود و لبخند کوچیک گوشه لبش باعث شد تمام نگرانیهام برای چند لحظه از یادم بره فقط دستشو محکم تر گرفتم و توی دلم آرزو کردم این لحظه هیچ وقت تموم نشه
یهو صدای جیمین بلند شد
______________________________
خب بچه ها اصلا دیر آپلود نکردم خیلی هم زود آپلود کردم باید یکم دیگه منتظرتون میزاشتم😂💞
________________________________
همه توی سالن جمع شده بودن و مثل همیشه سر و صدا راه انداخته بودن
من کنار جیمین نشسته بودم و باهاش سر یه موضوع مسخره بحث میکردم
شوگا اون طرف سالن بود و با گوشی کار میکرد
هر چند دقیقه یه بار نگاهمون به هم میفتاد
ولی سریع نگاهمو میدزدیدم
هیچکس نباید میفهمید
رابطه من و شوگا چند ماهی بود که شروع شده بود و فقط خودمون ازش خبر داشتیم
حتی بقیه اعضا هم چیزی نمیدونستن
همین جوری داشتم با جیمین حرف میزدم که
گوشیم روی پام لرزید
گوشی رو برداشتم و روشن کردن
یه پیام از شوگا بود
_ بیا آشپزخونه
سرمو بالا آوردم
شوگا هنوز داشت با گوشیش کار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
چند دقیقه صبر کردم و بعد آروم بلند شدم
سمت آشپز خونه رفتم
وقتی وارد آشپزخونه شدم در پشت سرم بسته شد
شوگا روبه روم ایستاده بود
_ دلم برات تنگ شده بود
"+پنج دقیقه پیش کنار هم بودیم
_ برای من پنج دقیقه هم زیاده
شوگا بعد حرفش لباشو کوبوند به لبام و مک میزد صورتمو با دستاش قاب کرده بود صدای بوسه هامون کا آشپز خونه رو گرفته بود
آروم از شوگا جدا شدم شوگا بهم نگاه میکرد آروم لب باز کردم
" +شوگا اگه یکی ببینه چی
" _بیبی برام مهم نیست تو دنیا فقط تو برام مهمی تموم
لحن آرومش جوری بود که انگار اون چند کلمه فقط یه جمله عاشقانه ساده نبود انگار داشت بی سر و صدا بهم قول میداد که هر اتفاقی هم بیفته و حتی اگه یه روز همه دنیا بخوان بینمون فاصله بندازن باز هم دستمو ول نمیکنه
نگاهش پر از محبت بود و لبخند کوچیک گوشه لبش باعث شد تمام نگرانیهام برای چند لحظه از یادم بره فقط دستشو محکم تر گرفتم و توی دلم آرزو کردم این لحظه هیچ وقت تموم نشه
یهو صدای جیمین بلند شد
______________________________
خب بچه ها اصلا دیر آپلود نکردم خیلی هم زود آپلود کردم باید یکم دیگه منتظرتون میزاشتم😂💞
- ۱.۰k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط