سایه‌ی سه و سه دقیقه: قسمت سوم

سایه‌ی سه و سه دقیقه: قسمت سوم

به چشمای ا.ت نگاه کرد... با اون حس مزخرفی که یعنی خبر بد دارم ولی نمی‌خوام بگم.

دکتر (آهسته): «متأسفم... ما تمام تلاش‌مونو کردیم.»

شنیدن اون جمله...
انگار همه‌ی صداهای دنیا قطع شدن.
همه‌چی بی‌رنگ شد.

بغض ا.ت همون‌جا ترکید.
اشک‌هاش بدون توقف روی صورتش سُر می‌خوردن.
ولی نمی‌لرزید.
فقط لبخند زد...یه لبخند بزرگ، پر از ناباوری و درد.

a.t (با صدای گرفته): «دروغ... می‌گی... نه؟»

دکتر آروم سرشو پایین انداخت.

دکتر: «متأسفم... ولی همسرتون... جونشو از دست داد.»

لحظه‌ای سکوت.
بعد...

a.t (زمزمه‌وار): «نه... نه نه نه... امکان نداره...
سونگ‌وو منو اینجوری ول نمی‌کنه...
نمی‌کنه...»

سوا جلو اومد، دستشو گرفت.
سرد بود. مثل مرده.

دکتر: «تسلیت می‌گم... واقعاً متأسفم.»

و اونجا بود که جیغ کشید.
یه جیغی که کل راهرو لرزید.
مثل جیغ یه حیوان زخمی.

هجوم برد سمت دکتر.
یقه‌شو محکم چسبید.

a.t (فریاد): «سونگ‌وو زنده‌ست!
تو داری دروغ می‌گی!
برو بیارش بیرون! الان! الانـــــ!»

چشماش پر خون بود
همکارها دویدن جلو، بازوهاشو گرفتن، از دکتر جداش کردن.

« ا.ت ولش کنننن»

ولی ا.ت نمی‌خواست آروم شه.
نمی‌تونست.

a.t (دست و پا زن): «ولم کنیننن! ولم کنین لعنتی‌ها!
سونگ‌وووووووو!»

«ا.ت ... تروخدا... آروم باش...»(گریه):sooa

a.t (در حالی که از زور اشک، نفس نمی‌کشید): «سونگ‌وو... منو اینجوری ول نمی‌کنه...
نههه... نههههههه...»

رئیس سریع جلو اومد.
دستش رو زیر بازوی ا.ت انداخت و با یه حرکت بلندش کرد.
دیدگاه ها (۲)

سایه‌ی سه و سه دقیقه: قسمت چهارما.ت تقلا می‌کرد، اشک‌هاش بند...

سایه‌ی سه و سه دقیقه: قسمت پنجمسرشو بالا آورد و جئون بود.همو...

پارت۸: عمو های من مافیان

پارت 4

بعد صدای جیغ اومد با سرعت رفتم پایین که دیدم مامانم روی زمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط