مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

تو آمدی

تو آمدی…
و جهانِ خسته‌ی من
از نو نفس کشید؛
چنان که بادِ سحر
بر برگِ خشکِ اقاقیا می‌وزد
و نامِ زندگی را
دوباره معنا می‌کند.

تو را که می‌گویم،
از عمقِ رگ‌هایم می‌گویم؛
از آتشی که خاموش نمی‌شود
و از نوری که
در تاریک‌ترین شب‌ها
راهِ مرا می‌برد به یقین.

ای رازِ پنهانِ من،
ای واژه‌ی ممنوعِ لب‌هایم،
بدان که عشقِ من به تو
نه حادثه بود،
نه اتفاق؛
سرنوشتی بود
که در رگِ زمان
برای من نوشته بودند.

اگر جهان
هزار بار هم
مرا از تو جدا کند،
من باز
به سمتِ نامت برمی‌گردم؛
چون رود
که هرچه دور شود
آخر به دریا می‌رسد.
دیدگاه ها (۱۱)

بك بدیم؟تعداد با شماویژه میکنمفول فالو : ۱۰ (همه پستام)بازنش...

‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌فالو فو...

آری که تنهایم بی تو، ای خورشید زیبا،چون آخرین درخت سرپا در ج...

💢سُـ‘ـُتُـ‘ـُٱرهـُ‘ـُ ډوٌسُـ‘ـُتُـ‘ـُ ډٱرمُـ‘ـُ وٌلُـ‘ـُی شُ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط