من فقط می دانم از دنیا بریدم خویش را

من فقط می دانم از دنیا بریدم خویش را
چون تو را دیدم دگر حتی ندیدم خویش را

باغی از گل بودم و غافل زچشم باغبان
شاخه شاخه بهرتو هربار چیدم خویش را

واژه واژه مثل شعـر و قطره قطره زـندگی
در دل تنهای خود هی می چکیدم خویش را

دست هایم بوی گل می داد و اما سـرد بود
با همین دستان سردم می کشیدم خویش را

چون که دیگر خالی از خود بودم و لبریز تو
شکل تــو یکبار دیگر آفریــدم خویش را
دیدگاه ها (۰)

#مازنینوش روانتون

#مازنی_خونش #مازندرانیها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط