P

P.1
_

فقط شوق پایان داریم، نه آغاز.

پریشون، بیحال و عصبی روی مبل جدا از هم نشسته بودن.
دخترک اونور مبل و تهیونگ هم اینور مبل.
هر دو سرشونو بین دستاشون گرفته بودن و با ناراحتی غرق در فکر هاشون بودن.

حرف های مزخرف
بی پایان
و یک عشق شعله ور کوچیک بینشون بود.

عشق واقعی هیچوقت نمیمیره.

فقط یه بحث خیلی کوچیکی بود.
یه بحث کوچیک و عمقی.

سکوتی بلندتر از فریاد بینشون بود.

بی صدا گریه میکردن که دخترک تحمل نکرد و گفت:

ولی تو واقن دوسم نداری

تهیونگ: باور کن خسته بودم ببخش دست خودم نبود.

دخترک: خیلی فرق کردی. همیشه میگفتم امروز دوستم داری؟همیشه درجواب میگفتی آره. ولی امروز که ازت پرسیدم گفتی: نه امروز دوستت ندارم»

تهیونگ سکوتی در حد مرگ کرد.
در حد خفگی;
سکوتی پر از حرف.

تهیونگ: آره
هرجور میخوای فکرکن
آره من اصلا دوستت ندارم.
ولی هیچوقت قلب منم نداشتی.

دخترک: نه دوسم نداری...
_
ادامه دارد... .
دیدگاه ها (۲)

P.2_تهیونگ: دوستت ندارم؟هع این تویی که وقتی بم نگاه میکنی نی...

P.3_دختر یلحظه به خودش اومد.به دورش نگاه کرد.خونه خالی بود.ت...

P.3_این زندگیه بعدیه منه.همینیه که میبینی.بدون تو و بفکر تو....

P.2_این بود زندگی بعد تو.افسردگی.مرور خاطراتخستگی.اما تو توی...

"بوسه آتش بر گونه رز"part 19غذاشون تموم شده بود و از رستوران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط