صبح

صبح

ویو یونگی : با صدای گریه فخ فخ از خواب بیدار شدم جیمین داشت گریه میکرد

یونگی: جیمین چیزی شده ؟چرا گریه میکنی درد داری؟

جیمین: امم آره ولی برای این گریه نمیکنم

یونگی: پس چیشده برای چی گریه میکنی؟

جیمین: امم من یه چیزی بهت نگفتم ( با گریه)

یونگی جیمین بغل کرد جیمین توی بغل یونگی گریه کرد

حدود پنچ مین بعد

جیمین آروم شده بود

یونگی: خوب بیبی خوشگلم بگو چی بهم نگفتی

جیمین: امم شاید به نظرت مسخره بیاد ولی من پریم معمورت دارم بیام تا تون انسان بگیرم و برگردم به سرزمینم

یونگی: ها؟ واقعا پریی؟

جیمین: آره میدونم باورش سخته ولی میتونم ثابت کنم

یونگی: باشه ثابت کن

جیمین: من هم میتونم با حیوانات صحبت کنم و هم وسایل جابجا کنم

یونگی: اووو پس برای همینه تانگی آنقدر باهات خوبه برای خودمم عجیب بود ولی الان فهمیدم چرا تانگی آنقدر باهات خوبه

جیمین: پس حرفم باور داری؟

یونگی:آره

جیمین: همینطور که بهت گفتم من اومدم تا خون انسان به سرزمینم ببرم تو بهم خونت میدی یونگی؟

یونگی......................


حمایت یادتون نره نانازی ها🌷🫂✨️
شرط ها ۲۳ لایک
دیدگاه ها (۲)

خوب خوب کی اسمات میخواد؟ برای اسمات مثل دفعه‌ی قبل توی کامنت...

پارت هشتمحدود ۲۰ مین بعد زنگ خونه به صدا در اومد جیمین رفت د...

پارت چهاردهتا درو برای یونگی باز کردم افتادم زمین بیهوش شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط