فرشته نجات
🪽فرشته نجات🪽
Part 2
یونگی : سلام خانم . میتونم کمکتون کنم؟(جدی سرد)
لحنش سرد و جدی بود ولی خب چه میشه کرد .
ات : خب برگه ای رو که روی در زدین و گفتین به نیروی جدی.....
یونگی :جیمین(بلند)
جیمین : بله یونگی .
پس اسمش یونگیه . یوهوووووو.
یونگی : بیا این خانم محترم رو راهنمایی کن .
واییی اولین کسی که محترم خطابم کرد بوددد واییییییی خدااااااااا (ذوق کرد بچه)
جیمین : امدم الان .
که یه پسر کیوت و جذاب با یه پیرهن سفید و شلوار مشکی و لپای قرمز که به نظر نرم میومدن و چشمایی کشیده و خمار که زیر موهای بلوندش بود از پشت قفسه های کتاب امد بیرون .
جیمین : سلام خانم ، لطفا تشریف بیارین تو این اتاق . (لبخند دختر کش)
وایییییییییییی جذابا اینجان که بیرون خبری نیست به خدا .
ات : چشم
پشت سرش راه افتادم و رفتیم داخل اتاق .
جیمین : لطفا بشینین.
ات : چشم
نشستم . جیمین:لطفا خودتون رو معرفی کنید .
ات : حتما . من جانگ ات هستم و.....
جیمین : چند سالتونه ؟
اینا عادت دارن وسط حرف ادم بپرن وایییییی.
ات : خب ۱۷ سالمه و تو......
جیمین :فکر کنم هنوز مدرسه میرین درسته ؟
ات : بله سال اخر مدرسم هستش و سال بعد میرم دانشگاه .
جیمین: به سلامتی میتونم بپرسم رشتتون چیه؟
ات : بله رشتم طراحی لباس هستش .
جیمین : چقدر خوب طراح لباس میسین عالیه .
ات : واقعا؟
واییییی گند زدم الان فکر میکنه ناقص العقلم یا یه تختم کمه . متعجب نگام کرد.
ات : ببخشید
جیمین : برای چی عذر خواهی میکنی ؟
ات : خب فکر کردم چیز اشتباهی گفتم .
جیمین : همچین چیزی نیست ... امم خب میخواین از فردا شروع به کار کنی یا الان ؟
ات :اگر میشه الان . ایرادی نداره؟
جیمین : نه خیلیم عالیه . حقوقتونم ۳۵ وونه .
ات : ممنونم .
جیمین : وسایلتو بزار همینجا و باهام بیا . فقط مشکلی که با درست ایجاد نمیکنه ؟
ات : نه مشکلی نیست.
جیمین : باشه پس بیا بیرون تا بهت بگم چیکارا کنی از این به بعد هم باهام رسمی حرف نزن .(لبخند )
ات : چشم. و بعد از اتاق رفت بیرون .
وایییییییییییی بالاخره یکی از رشتم و خودم تعریف کرد. سریع کیفمو گذاشتم و رفتم درو باز کردم که با یکی برخورد کردم . سرمو بلند کردم که دیدم اون مرده یونگیه . قدمی رفتم عقب و یکم تعظیم کردم
ات : ببخشید .
سرشو تکون داد و امد داخل و من سریع رفتم بیرون پیش جیمین .
جیمین : امدی (لبخند)
ات : بله (لبخند)
جیمین :بیا بهت بگم چیکارت باید بکنی . راستی کارمون تموم شد یادم بنداز شمارتو بزنم تو سیستم .
ات : چشم
یونگی : جیمین من رفتم (جدی)
جیمین : باشه خیالت راحت . خداحافظ.
یونگی : یه لحظه بیا کارت دارم .
جیمین : باشه امدم.....ات یه لحظه صبر کن الان میام .
ات : باشه .
✨ویو نویسنده✨
یونگی :........
ادامه دارد💜🩷❤️🤍
Part 2
یونگی : سلام خانم . میتونم کمکتون کنم؟(جدی سرد)
لحنش سرد و جدی بود ولی خب چه میشه کرد .
ات : خب برگه ای رو که روی در زدین و گفتین به نیروی جدی.....
یونگی :جیمین(بلند)
جیمین : بله یونگی .
پس اسمش یونگیه . یوهوووووو.
یونگی : بیا این خانم محترم رو راهنمایی کن .
واییی اولین کسی که محترم خطابم کرد بوددد واییییییی خدااااااااا (ذوق کرد بچه)
جیمین : امدم الان .
که یه پسر کیوت و جذاب با یه پیرهن سفید و شلوار مشکی و لپای قرمز که به نظر نرم میومدن و چشمایی کشیده و خمار که زیر موهای بلوندش بود از پشت قفسه های کتاب امد بیرون .
جیمین : سلام خانم ، لطفا تشریف بیارین تو این اتاق . (لبخند دختر کش)
وایییییییییییی جذابا اینجان که بیرون خبری نیست به خدا .
ات : چشم
پشت سرش راه افتادم و رفتیم داخل اتاق .
جیمین : لطفا بشینین.
ات : چشم
نشستم . جیمین:لطفا خودتون رو معرفی کنید .
ات : حتما . من جانگ ات هستم و.....
جیمین : چند سالتونه ؟
اینا عادت دارن وسط حرف ادم بپرن وایییییی.
ات : خب ۱۷ سالمه و تو......
جیمین :فکر کنم هنوز مدرسه میرین درسته ؟
ات : بله سال اخر مدرسم هستش و سال بعد میرم دانشگاه .
جیمین: به سلامتی میتونم بپرسم رشتتون چیه؟
ات : بله رشتم طراحی لباس هستش .
جیمین : چقدر خوب طراح لباس میسین عالیه .
ات : واقعا؟
واییییی گند زدم الان فکر میکنه ناقص العقلم یا یه تختم کمه . متعجب نگام کرد.
ات : ببخشید
جیمین : برای چی عذر خواهی میکنی ؟
ات : خب فکر کردم چیز اشتباهی گفتم .
جیمین : همچین چیزی نیست ... امم خب میخواین از فردا شروع به کار کنی یا الان ؟
ات :اگر میشه الان . ایرادی نداره؟
جیمین : نه خیلیم عالیه . حقوقتونم ۳۵ وونه .
ات : ممنونم .
جیمین : وسایلتو بزار همینجا و باهام بیا . فقط مشکلی که با درست ایجاد نمیکنه ؟
ات : نه مشکلی نیست.
جیمین : باشه پس بیا بیرون تا بهت بگم چیکارا کنی از این به بعد هم باهام رسمی حرف نزن .(لبخند )
ات : چشم. و بعد از اتاق رفت بیرون .
وایییییییییییی بالاخره یکی از رشتم و خودم تعریف کرد. سریع کیفمو گذاشتم و رفتم درو باز کردم که با یکی برخورد کردم . سرمو بلند کردم که دیدم اون مرده یونگیه . قدمی رفتم عقب و یکم تعظیم کردم
ات : ببخشید .
سرشو تکون داد و امد داخل و من سریع رفتم بیرون پیش جیمین .
جیمین : امدی (لبخند)
ات : بله (لبخند)
جیمین :بیا بهت بگم چیکارت باید بکنی . راستی کارمون تموم شد یادم بنداز شمارتو بزنم تو سیستم .
ات : چشم
یونگی : جیمین من رفتم (جدی)
جیمین : باشه خیالت راحت . خداحافظ.
یونگی : یه لحظه بیا کارت دارم .
جیمین : باشه امدم.....ات یه لحظه صبر کن الان میام .
ات : باشه .
✨ویو نویسنده✨
یونگی :........
ادامه دارد💜🩷❤️🤍
- ۲۸۷
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط