داستانی‌‍ شنیدم

داستانی‌‍ شنیدم
از فرشته‍ ای‍ اهل‍ بهشت‍
در میان‍ انس‍ هایی‍ اهل‍ زمین‍
نوری‍ از جنس‍ وجود کامل‍ خدا
جوری‍ که‍ خدا‍وند فریاد بزند
یکی‍ از فرشتگانم‍ گم شده‍
اما حیف‍ که‍ بی‍ خبر از ذات‍ خود
و بی‍ انگیزه‍ از آینده‍ خود
بر روی‍ زمین‍ سرد قدم‍ میزد
کسی‍ درد او را نمی‍ ‍فهمید
اما او درد همه‍ را می‍ ‍فهمید
او برای همه‍ گریه‍ می‍ کرد
اما کسی‍ برای‍ او گریه‍ نمی‍ کیرد
کسی‍ او را در آغوش‍ نمیگرفت‍
اما او همیشه‍ با محبت‍
همه‍ ی آنها را در اغوش‍ می‌کشید
هر طور که‍ بود
به‍ زندگی‍ ادامه‍ میداد
تمامی‍ فرشتگان‍ از آسمان‍
به او می‌‍نگریدند
بنظرم‍ گاهی‍ او هم‍ انها را می‍ دید
وقتی‍ به ماه‍ خیره میشد
خاطراتی‍ نداشت‍
اما هنوز صدای‍ همزاد هایش‍ را می‌‍شنید
می‍ ‍دانست باید ادامه‍ دهد
اما نمی‍ ‍دانست چگونه‍
روزی‍
یکی‍ از فرشتگان‍ از خداوند‍‍ پرسید
چطور خودش‍ نمی‌دانست‍؟
او با صدایی‍ آغشته‍ به‍ درد گفت‍
«چشمانش‍ ضعیف‍ نبود
بال‍هایش‍ بزرگ‍ بودند »
ایتسومی‍♡⁩
دیدگاه ها (۱۵)

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :و چه کسی در برابر جهل ...

.....پارت ششم....

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :و وحشت‌ آنها تبدیل‌ به‌...

بسم الله الرحمن الرحیم اگر به یگانگی رَوی، تقسیم به دو نمی‌ ...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۳)

p23

.....پارت هفدهم.....

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط