ارغوان

ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می‌آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می‌گذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
دیدگاه ها (۰)

شب فرو می افتادبه درون آمدم و پنجره ها رابستمباد با شاخه در ...

منکنارکشیدمآنجاکهسکوتازتوضیحشریف‌تربود.

ارغوان شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط