او در خیالهایش غرق مشد جای ک دنیا آرام و بعجل بود ساعتها متوانست ...

،،،

او در ‍خ‍یال‌هایش غرق مےشد، ‍جایے کہ دنیا آرام و بےعجلہ بود. ساعت‌ها مےتوانست فقط نگاهش کند، بدون اینکہ کسی بداند، بدون هیچ حرفے. هر حرکت کوچک او، هر لبخند کوتاهش، در ذهنش نقش مےبست و دلے پر مےکرد از حس شیرینے کہ هیچ‌کس نمےتوانست توضیحش دهد.
گاهے دلش می‌خواست هیچ وقت از آن گوشہ امن بیرون نیاید، جایے کہ همہ چیز ممکن بود، جایے کہ مےتوانست کنار او باشد، نفس‌هایش را حس کند و هیچ عجله‌ای جز بودن با او نداشتہ باشد.
‍ح‍تے وقتے روز پر سر و صدا و سخت مےشد، همین خیال‌ها و یاد او، دنیای کوچک و گرمے مےساخت کہ مےشد ساعت‌ها در آن زندگے کرد. و مےفهمید کہ بعضے آدم‌ها، ‍ح‍تے وقتے تنها در ذهن هستند، قدرت دارند قلب آدم را پر کنند و دنیا را نرم و روشن بسازند. همین نگاه ساده و همین بودن بی‌ادعا کافے بود کہ دلش بخواهد ساعت‌ها تنها در آن فضا بماند و هیچ ‍جای دیگری نرود.
دیدگاه ها (۱۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط