〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_11
ویو تهیونگ
برای بار دوم شماره جانگ میرا رو گرفتم.
چند بوق خورد... اما جواب نداد.
گوشی رو پایین آوردم و چند لحظه به صفحه نگاه کردم
برای تکمیل مدارک پروژه تأیید نهایی یکی از بخشهای قرارداد لازم بود و با اینکه روزه تعطیله نمیخواستم این کار رو به فردا بندازم
دوباره شمارهش رو گرفتم
بازم جواب نداد
نفس آرومی کشیدم
شماره شخصی به اسم کانگ لیا رو از منشی گرفته بودم. تا جایی که میدونستم، نزدیکترین دوست جانگ میرا بود
شماره رو گرفتم
بعد چند بوق جواب داد
آرومی گفتم:
«سلام، خانم کانگ لیا؟»
صدای دختر جوونی از اون طرف اومد:
«بله، شما؟»
گفتم:
«کیم تهیونگم. فکر میکنم منو بشناسین»
چند ثانیه سکوت کرد:
«آقای کیم؟»
مکث کوتاهی کردم:
«از خانم جانگ خبر دارین؟ یه کار مهم باهاشون دارم.»
لیا با کمی تعجب گفت:
«اوه... شمایین»
لحنش عوض شد:
«میرا الان سر یه قراره»
ابروهام کمی بالا رفت:
«قرار؟»
چند لحظه ساکت موند، اما بعد ادامه داد...
ویو میرا
ساعت هفت و نیم بود.
سر قرار نشسته بودم و سعی میکردم به حرفهای فرد روبهروم گوش بدم و فکشو نیارم پایین
کیم تهیونگ هم چند بار زنگ زده بود، اما نمیتونستم جواب بدم.
نگاهم رو به پسر مقابلم دادم
از همون اول معلوم بود زیادی از خودش راضیه
با اعتماد به نفس گفت:
«من معمولاً خیلی سرم شلوغه. کار، جلسه، مهمونی...»
مرتیکه ایکبیری...
لبخند کوتاهی زدم:
«مشخصه»
ادامه داد:
«تازه خواستگار هم زیاد دارم. خیلی از دخترا دوست دارن با من ازدواج کنن»
کلافه سرمو تکون دادم:
«چه خوب»
با رضایت اون کله ای که دلم میخواست بکنم رو تکون داد:
«البته همسر آیندهم باید یه سری چیزا رو رعایت کنه.»
دوست دارم سرمو بکوبونم به دیوار...
پرسیدم: «مثلا؟»
گفت:
«من دوست ندارم زنم زیادی درگیر کار باشه. به نظرم زن باید بیشتر به شوهرش، زندگی و خونه برسه»
چه حرفای گوهر باری میزنه.. الانه که برینم بهش..
لبخند زدم:
«پس دنبال همسر نیستین»
با تعجب نگام کرد:
«چی؟»
دست به سینه شدم و به صندلی تکیه دادم
با یه لبخند ملیح و لحن قاطع گفتم:
«دنبال کسی هستین که کارای خونه رو انجام بده و نوکرتون باشه»
چند لحظه ساکت موند
فکر کنم انتظار نداشت اینقدر مستقیم جوابش رو بدم
ولی دوباره صاف نشست و با اعتماد به نفس گفت:
«شما یکم زیادی مستقل به نظر میاین»
لبخندم سر جاش موند:
«ممنون، تعریف قشنگی بود»
ولی میدونم که تعریف نبود...
گفت:
«منظورم این نبود.»
لبخندم پررنگتر شد:
«پس منظورتون چی بود؟»
مکث کرد:
«فقط میگم زن باید یه سری حد و حدودی داشته باشه.»
به میز خیره شدم و دو بار با انگشتم روش زدم:
«جالبه... منم فکر میکنم مرد هم باید یه حد و حدودی داشته باشه»
چند ثانیه نگام کرد
لبخند زدم:
«فقط ظاهرا شما هنوز پیداش نکردین»
هیچ حرفی نزد
هه.. انگار دنبال جوابه:
«بههرحال، زن خوب باید بدونه چطور با شوهرش کنار بیاد.»
دستم مشت شد...
هوف میرا.. آروم باش دختر
فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم
حداقل کاری بود که میتونستم بکنم
باید خداشو شکر کنه که دیگه چیزی نمیگم بهش
اون مرتیکه هم دوباره شروع کرد به حرف زدن
از خودش، از خانوادهش، از اینکه چقدر آدم موفقیه
منم فقط اون لبخند مسخره رو میزدم
یه نگاه به ساعتم انداختم
کاش زودتر گورشو گم کنه..
همون موقع..
چشمم به کسی افتاد که چند تا میز اونطرفتر نشسته بود...
اینم از پارت جدید
یکم دیگه پارت بعد آپ میکنم
حتما حتما کامنت بزارین کلی که انرژی میگیرم
شرط
۱۲۰ لایک
۴۰ بازنشر
(گزارش شده بود💆🏻♀️)
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلایـی
part_11
ویو تهیونگ
برای بار دوم شماره جانگ میرا رو گرفتم.
چند بوق خورد... اما جواب نداد.
گوشی رو پایین آوردم و چند لحظه به صفحه نگاه کردم
برای تکمیل مدارک پروژه تأیید نهایی یکی از بخشهای قرارداد لازم بود و با اینکه روزه تعطیله نمیخواستم این کار رو به فردا بندازم
دوباره شمارهش رو گرفتم
بازم جواب نداد
نفس آرومی کشیدم
شماره شخصی به اسم کانگ لیا رو از منشی گرفته بودم. تا جایی که میدونستم، نزدیکترین دوست جانگ میرا بود
شماره رو گرفتم
بعد چند بوق جواب داد
آرومی گفتم:
«سلام، خانم کانگ لیا؟»
صدای دختر جوونی از اون طرف اومد:
«بله، شما؟»
گفتم:
«کیم تهیونگم. فکر میکنم منو بشناسین»
چند ثانیه سکوت کرد:
«آقای کیم؟»
مکث کوتاهی کردم:
«از خانم جانگ خبر دارین؟ یه کار مهم باهاشون دارم.»
لیا با کمی تعجب گفت:
«اوه... شمایین»
لحنش عوض شد:
«میرا الان سر یه قراره»
ابروهام کمی بالا رفت:
«قرار؟»
چند لحظه ساکت موند، اما بعد ادامه داد...
ویو میرا
ساعت هفت و نیم بود.
سر قرار نشسته بودم و سعی میکردم به حرفهای فرد روبهروم گوش بدم و فکشو نیارم پایین
کیم تهیونگ هم چند بار زنگ زده بود، اما نمیتونستم جواب بدم.
نگاهم رو به پسر مقابلم دادم
از همون اول معلوم بود زیادی از خودش راضیه
با اعتماد به نفس گفت:
«من معمولاً خیلی سرم شلوغه. کار، جلسه، مهمونی...»
مرتیکه ایکبیری...
لبخند کوتاهی زدم:
«مشخصه»
ادامه داد:
«تازه خواستگار هم زیاد دارم. خیلی از دخترا دوست دارن با من ازدواج کنن»
کلافه سرمو تکون دادم:
«چه خوب»
با رضایت اون کله ای که دلم میخواست بکنم رو تکون داد:
«البته همسر آیندهم باید یه سری چیزا رو رعایت کنه.»
دوست دارم سرمو بکوبونم به دیوار...
پرسیدم: «مثلا؟»
گفت:
«من دوست ندارم زنم زیادی درگیر کار باشه. به نظرم زن باید بیشتر به شوهرش، زندگی و خونه برسه»
چه حرفای گوهر باری میزنه.. الانه که برینم بهش..
لبخند زدم:
«پس دنبال همسر نیستین»
با تعجب نگام کرد:
«چی؟»
دست به سینه شدم و به صندلی تکیه دادم
با یه لبخند ملیح و لحن قاطع گفتم:
«دنبال کسی هستین که کارای خونه رو انجام بده و نوکرتون باشه»
چند لحظه ساکت موند
فکر کنم انتظار نداشت اینقدر مستقیم جوابش رو بدم
ولی دوباره صاف نشست و با اعتماد به نفس گفت:
«شما یکم زیادی مستقل به نظر میاین»
لبخندم سر جاش موند:
«ممنون، تعریف قشنگی بود»
ولی میدونم که تعریف نبود...
گفت:
«منظورم این نبود.»
لبخندم پررنگتر شد:
«پس منظورتون چی بود؟»
مکث کرد:
«فقط میگم زن باید یه سری حد و حدودی داشته باشه.»
به میز خیره شدم و دو بار با انگشتم روش زدم:
«جالبه... منم فکر میکنم مرد هم باید یه حد و حدودی داشته باشه»
چند ثانیه نگام کرد
لبخند زدم:
«فقط ظاهرا شما هنوز پیداش نکردین»
هیچ حرفی نزد
هه.. انگار دنبال جوابه:
«بههرحال، زن خوب باید بدونه چطور با شوهرش کنار بیاد.»
دستم مشت شد...
هوف میرا.. آروم باش دختر
فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم
حداقل کاری بود که میتونستم بکنم
باید خداشو شکر کنه که دیگه چیزی نمیگم بهش
اون مرتیکه هم دوباره شروع کرد به حرف زدن
از خودش، از خانوادهش، از اینکه چقدر آدم موفقیه
منم فقط اون لبخند مسخره رو میزدم
یه نگاه به ساعتم انداختم
کاش زودتر گورشو گم کنه..
همون موقع..
چشمم به کسی افتاد که چند تا میز اونطرفتر نشسته بود...
اینم از پارت جدید
یکم دیگه پارت بعد آپ میکنم
حتما حتما کامنت بزارین کلی که انرژی میگیرم
شرط
۱۲۰ لایک
۴۰ بازنشر
(گزارش شده بود💆🏻♀️)
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۵۴۹
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط