The Queen of My Heart ❤️👑

The Queen of My Heart ❤️👑

پارت ۴۸

ویو لیا:

صبحونه‌مون که تموم شد، یولا میز رو جمع کرد و رفت سمت آشپزخونه.

لیا: خب...

کایا: خب؟...

لیا: میدونی که دیروز من رفتم شرکت بابا یعنی شرکت مین.

کایا: اره میدونم و اگه نمیرفتی الان دستت تو این وضع نبود.

لیا: خب...میرم سر اصل مطلب.چیز مهمی نیست ولی خب، بابام منو از شرکت اخراج کرد یجورایی.

کایا: چیکار کردی مگه.

لیا: نه اینجوری نیست من کاری نکردم،
به چندتا دلیل مسخره بیرونم کرد،

گفت که تو این مدت قرارداد خونه آقای کیم میمونی و خونشم خیلی با شرکت فاصله داره بعد مجبور هر روز بیای و بری این مسیرو من نمیتونم اینو قبول کنم، نمیخام خودتو خسته کنی هر روز بیای شرکت ووو اینجور چیزا

کایا: راست گفته ولی خب اینا چه ربطی به این پرونده جلوت داره.

لیا: دقیقاً چون بهم گفته تو این مدت تو شرکت کیم یعنی شرکت جنابعالی کار کنم.
و گفته بهت بگم که استخداممم کنی.

خیلی سعی کردم مخالفت کنم ولی نشد.

کایا: همین؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادیت: نویسنده [بعله کایا خان ببینم انتظار داشتی چی بگه😄]
(یجوری میگم انگار نه انگار خودم طراحیش کردم 😂)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه...


لیا: اره دیگه انتظار داشتی چه حرفی بهت بزنم.

کایا: هیچی مهم نیست.

راجب کار کردنتم فک نمیکنم برات سخت باشه چون موضوع هر دو شرکت
یکیه و تجربه شو داشتی قبلا.

لیا: میدونم ولی برام سخته که هم به عنوان مثلا همسرت و هم به عنوان کارمندت تو شرکتت کار کنم.

کایا: یعنـی نمیخای استخدام شی؟

لیا: اگه نشم بعد چجوری بابارو راضی کنم، باید بیام.

کایا: خیلی خب پـس امروز باهام بیا شرکت برا مصاحبه و بقیه کارای استخدام،

لیا: خب نمیخای رزوممو ببینی؟

کایا: نه با خودت بیار شرکت کدوم رئیسی با کارمندش تو خونه مصاحبه میکنه.

لیا: باشه تو ببر تو ماشین من برم بالا آماده شم.

کایا: باشه فقط یکم عجله کن دیرت نشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادیت: نویسنده( کایا بچم دلش نمیاد بهش بگه زود باش دیرم شده🥹)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه...

لیا: باشه من رفتم آماده شم زودی میام تو ماشین منتظرم باش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه.... ☘️
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلاید دو: لباسی که کایا پوشیده بود 🌸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
۲۶ تا لایک❤
۳۰ تا کامنت💬
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۳۲)

✈️ چند روز بیشترپارت ۳ لیا با گریه گفت:ـ من نمی‌خوام برم.نام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط