جادوی قلب اوپارتدوم
جادوی قلب او.پارت.دوم
ویو دان:
وقتی چشمامو باز کردم انگاری که تو یه مخضن*درسته دیگه؟*بودم و کلی دم و دستگاه بهم وصل بود ترسیدم
دان:م....من...ک...کجام؟ *ترسیده*
لوکاس:اوه پس بیدار شدی.....گرل من*نیشخند*
دان:لو....لوکاس..ای...این دم و دستگاها...دیگه...چیه؟
لوکاس:اوه عزیزم......چیز نیس فقط باید صبر کنی تا تمام خونت برای من بشه*فشاردادن یک دکمه و روشن شدن دستگاه ها*
ویوی لوکاس*
دستگاه رو روشن کردم و از اتاق رفتم بیرون فقط یکم دیگه مونده بود که تمام اون خون های شیرین متعلق به من بشه
ویوی نویسنده ی بدبخت*
لوکاس درحال فکر کردن بود که یهو سرباز های الف ریختن سرش و دستگیرش کردن و بردنش پیش امپراطورشون ولی فرمانده ی الف ها که جک نام داشت انرژی ی انسان رو حس کرد و وارد اتاق شد،وقتی وارد اتاق شد توی ی ی مخضن دختری لخت مادرزاد دید که خونش داره تخلیه میشه و داره از هوش میره،دستگاه رو خاموش کرد و شنلش رو دور دان پیچید و با خودش برد وقتی دان به هوش اومد دید تو بغلیک مرد جذاب موطلایی باچشمای سبز زمردی بدن سفید و تقریبا هیکلیه(رو این یارو جک کراش سگی زدم)،دان خیلی خسته بود پس بازم از هوش رفت.
ویوی دان:
وقتی بهوش اومدم دیدم دروبرم پراز جن و هیولا هستش ترسیدم جوری که قلبم داشت میومد تو دهنم
[فلش بک به چندساعت پیش]
جک،دان رو برد گزاشت تو اتاق خودش و رفت به کاراش برسه که وقتی بر میگرده میبینه هیولاها دان رو دزدیدن و لوکاس بازم فرار کرده
[پایان فلش بک]
ویوی دان:
هیولا ها سکوت سنگین کرده بودن و به من نگاه میکردن که یهو از سمت راستم یکی از جن ها جیغ وحشتناکا زد و بهم حمله کرد
ادامه دارد.........
ویو دان:
وقتی چشمامو باز کردم انگاری که تو یه مخضن*درسته دیگه؟*بودم و کلی دم و دستگاه بهم وصل بود ترسیدم
دان:م....من...ک...کجام؟ *ترسیده*
لوکاس:اوه پس بیدار شدی.....گرل من*نیشخند*
دان:لو....لوکاس..ای...این دم و دستگاها...دیگه...چیه؟
لوکاس:اوه عزیزم......چیز نیس فقط باید صبر کنی تا تمام خونت برای من بشه*فشاردادن یک دکمه و روشن شدن دستگاه ها*
ویوی لوکاس*
دستگاه رو روشن کردم و از اتاق رفتم بیرون فقط یکم دیگه مونده بود که تمام اون خون های شیرین متعلق به من بشه
ویوی نویسنده ی بدبخت*
لوکاس درحال فکر کردن بود که یهو سرباز های الف ریختن سرش و دستگیرش کردن و بردنش پیش امپراطورشون ولی فرمانده ی الف ها که جک نام داشت انرژی ی انسان رو حس کرد و وارد اتاق شد،وقتی وارد اتاق شد توی ی ی مخضن دختری لخت مادرزاد دید که خونش داره تخلیه میشه و داره از هوش میره،دستگاه رو خاموش کرد و شنلش رو دور دان پیچید و با خودش برد وقتی دان به هوش اومد دید تو بغلیک مرد جذاب موطلایی باچشمای سبز زمردی بدن سفید و تقریبا هیکلیه(رو این یارو جک کراش سگی زدم)،دان خیلی خسته بود پس بازم از هوش رفت.
ویوی دان:
وقتی بهوش اومدم دیدم دروبرم پراز جن و هیولا هستش ترسیدم جوری که قلبم داشت میومد تو دهنم
[فلش بک به چندساعت پیش]
جک،دان رو برد گزاشت تو اتاق خودش و رفت به کاراش برسه که وقتی بر میگرده میبینه هیولاها دان رو دزدیدن و لوکاس بازم فرار کرده
[پایان فلش بک]
ویوی دان:
هیولا ها سکوت سنگین کرده بودن و به من نگاه میکردن که یهو از سمت راستم یکی از جن ها جیغ وحشتناکا زد و بهم حمله کرد
ادامه دارد.........
- ۱.۶k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط