نهنگپنجاهدوهرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_دوم
یونگ هو:تویِ عوضی....بازم باعث بی آبرویی من شدی...*عصبی+فریاد
ویو ذهنِ تهیونگ*
بازم...بازممنو زد..جلویِ جین..غرورمو خورد کرد..
ولی.. چیکار میتونم بکنم؟
اولین بار نبود که جلوی بقیه منو زد...بارها و بارها..
از وقتی یه بچه ی شیر خور بودم تا الان که تبدیل به یه مرد بالغ شدم..
هیچوقت دوسم نداشت،اشک توی چشمام جمع شد..
وقتی اشکام رو دید..شروع کرد به خندیدن..
یونگهو:*خنده...نگاش کنتوروخدا،حتی عرضه نداری از خودت دفاع کنی پسره ی بدرد نخور..به چه دردی میخوری؟*خنده
فقط به درد این میخوری گریه کنی و کتک بخوری،همین*خنده
(راوی:هر هر و ک**ر خر پدسگ😭چرا به بچممیخندی)
ویو تهیونگ*
چقد نامرد بود..صدای خنده هاش تو گوشم میپیچید...چرا یه مرد ۵۰ ساله باید پسرشو مسخره کنه..اذیتش کنه..کتکش بزنه...؟
اشکام از رو گونه هام سر خورد...نمیتونستم اشکامو کنترل کنم..
با اون هیکل و با اون همه عضله..چقد راحت اشک میریختم...
اشکامو با آستین لباسم پاک کردمو رو به روش ایستادم تا حرفمو بزنم..
تهیونگ:م_مگه چیکار کردم؟*ترس+ناراحتی
یونگ هو:پسره ی تفاله..مگه هزار بار بهت گفتم هر قبرستونی میری نگو من باباتم*فریاد
چرا دیشب توی اون مهمونیِ کوفتی هرکس ازت میپرسید کی ای و چیکاره ای بهش میگفتی پسرِ کیم یونگ هو ام؟ *فریاد+عصبی
تهیونگ:مگه پسرت نیستم؟چرا_ *بغض
خواست ادامه ی حرفشو بزنه که با کوبیده شدنِ مشت یونگ هو توی صورتش حرفش نصفه موند...
ویو ذهن جین*
میخاستم از اتاق برم بیرون تا تهیونگ کمتر جلوی من خورد بشه تا اینکه یونگ هو مشتشو بالا آورد و کوبید تویِ صورت تهیونگ..
سریع رفتم سمتشون و نزاشتم یونگ هو بیشتر از این تهیونگو کتک بزنه
جین:آ_آقای یونگ هو...لطفا...لطفا تمومش کنید*فریاد
نشوندمش روی صندلی و آب قند دستش دادم تا بلکه اروم بشه...
ویو ذهن تهیونگ*
با کوبیده شدن مشتش توی صورتم به دیوار پشت سرم برخورد کردم..جین جلوی پدرم رو گرفت و اجازه نداد بیشتر از این کتکم بزنه..
از دماغم داشت خون میومد..سریع پا شدم و یه دستمال گرفتم جلوی خون و نزاشتم روی زمین بریزه...
نفس نفس میزدم..بازم بغض کرده بودم...
بقیه ی پدرا هیچوقت بچشونو اینجوری کتک نمیزدن...فقط چون بهشون گفته بودن"بابا"...
یونگ هو:اگه فقط یک بار...فقط یکبار دیگه از کسی بشنوم بهم گفتی بابا...منو بابا صدا زدی زندگی رو برات جهنم میکنم*عصبی+فریاد
ویو تهیونگ*
از اتاق رفت بیرون..
چجوری میخواست زندگی رو برام جهنم کنه؟چقد؟بیشتر از این؟
همین که تاحالا محبتی از طرف پدر و مادرم ندیدم به اندازه ی کافی منو عذاب میده..
تهیونگ:جین..باید استراحت کنم..
لطفا مراقب شرکت باش تا وقتی که برمیگردم..
راه افتادم و رفتم،با یه حرکت دستمال رو از توی دماغم در آوردم و انداختم تو سطل آشغال..بغضمو خوردم..
کارمندایِ دیگه متعجب بودن که چرا این وقت روز از شرکت زدم بیرون ولی بهشون اهمیت ندادم و راهِ خودمو رفتم...
باید هرچه سریع تر میرفتم خونه..
تو راهِ بیرون رفتن از شرکت بودم که یهو یکی از کارمندا جلوم رو گرفت..
چشماش برام آشنا بود..
ادامه دارد..
#پارت_دوم
یونگ هو:تویِ عوضی....بازم باعث بی آبرویی من شدی...*عصبی+فریاد
ویو ذهنِ تهیونگ*
بازم...بازممنو زد..جلویِ جین..غرورمو خورد کرد..
ولی.. چیکار میتونم بکنم؟
اولین بار نبود که جلوی بقیه منو زد...بارها و بارها..
از وقتی یه بچه ی شیر خور بودم تا الان که تبدیل به یه مرد بالغ شدم..
هیچوقت دوسم نداشت،اشک توی چشمام جمع شد..
وقتی اشکام رو دید..شروع کرد به خندیدن..
یونگهو:*خنده...نگاش کنتوروخدا،حتی عرضه نداری از خودت دفاع کنی پسره ی بدرد نخور..به چه دردی میخوری؟*خنده
فقط به درد این میخوری گریه کنی و کتک بخوری،همین*خنده
(راوی:هر هر و ک**ر خر پدسگ😭چرا به بچممیخندی)
ویو تهیونگ*
چقد نامرد بود..صدای خنده هاش تو گوشم میپیچید...چرا یه مرد ۵۰ ساله باید پسرشو مسخره کنه..اذیتش کنه..کتکش بزنه...؟
اشکام از رو گونه هام سر خورد...نمیتونستم اشکامو کنترل کنم..
با اون هیکل و با اون همه عضله..چقد راحت اشک میریختم...
اشکامو با آستین لباسم پاک کردمو رو به روش ایستادم تا حرفمو بزنم..
تهیونگ:م_مگه چیکار کردم؟*ترس+ناراحتی
یونگ هو:پسره ی تفاله..مگه هزار بار بهت گفتم هر قبرستونی میری نگو من باباتم*فریاد
چرا دیشب توی اون مهمونیِ کوفتی هرکس ازت میپرسید کی ای و چیکاره ای بهش میگفتی پسرِ کیم یونگ هو ام؟ *فریاد+عصبی
تهیونگ:مگه پسرت نیستم؟چرا_ *بغض
خواست ادامه ی حرفشو بزنه که با کوبیده شدنِ مشت یونگ هو توی صورتش حرفش نصفه موند...
ویو ذهن جین*
میخاستم از اتاق برم بیرون تا تهیونگ کمتر جلوی من خورد بشه تا اینکه یونگ هو مشتشو بالا آورد و کوبید تویِ صورت تهیونگ..
سریع رفتم سمتشون و نزاشتم یونگ هو بیشتر از این تهیونگو کتک بزنه
جین:آ_آقای یونگ هو...لطفا...لطفا تمومش کنید*فریاد
نشوندمش روی صندلی و آب قند دستش دادم تا بلکه اروم بشه...
ویو ذهن تهیونگ*
با کوبیده شدن مشتش توی صورتم به دیوار پشت سرم برخورد کردم..جین جلوی پدرم رو گرفت و اجازه نداد بیشتر از این کتکم بزنه..
از دماغم داشت خون میومد..سریع پا شدم و یه دستمال گرفتم جلوی خون و نزاشتم روی زمین بریزه...
نفس نفس میزدم..بازم بغض کرده بودم...
بقیه ی پدرا هیچوقت بچشونو اینجوری کتک نمیزدن...فقط چون بهشون گفته بودن"بابا"...
یونگ هو:اگه فقط یک بار...فقط یکبار دیگه از کسی بشنوم بهم گفتی بابا...منو بابا صدا زدی زندگی رو برات جهنم میکنم*عصبی+فریاد
ویو تهیونگ*
از اتاق رفت بیرون..
چجوری میخواست زندگی رو برام جهنم کنه؟چقد؟بیشتر از این؟
همین که تاحالا محبتی از طرف پدر و مادرم ندیدم به اندازه ی کافی منو عذاب میده..
تهیونگ:جین..باید استراحت کنم..
لطفا مراقب شرکت باش تا وقتی که برمیگردم..
راه افتادم و رفتم،با یه حرکت دستمال رو از توی دماغم در آوردم و انداختم تو سطل آشغال..بغضمو خوردم..
کارمندایِ دیگه متعجب بودن که چرا این وقت روز از شرکت زدم بیرون ولی بهشون اهمیت ندادم و راهِ خودمو رفتم...
باید هرچه سریع تر میرفتم خونه..
تو راهِ بیرون رفتن از شرکت بودم که یهو یکی از کارمندا جلوم رو گرفت..
چشماش برام آشنا بود..
ادامه دارد..
- ۲۴۱
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط