✨REGRET✨
✨REGRET✨
PART: 16
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو لارا]
حرکت کردیم به سمت خونه بین راه
هیچ حرفی با تهیونگ نزده بودیم که....
تهیونگ: خبر داری آنوا برگشته؟
با اسم آنوا سریع به سمت تهیونگ چرخیدم..
لارا: چی؟ آنوا؟ کی برگشته؟
تهیونگ: دیروز قراره بیاد دانشگاه ما
لارا: یعنی عمو اجازه داده برگرده؟
تهیونگ: عمو اجازه نداده ولی بابا اصرار کرده و عمو هم اجازه
داده... ـ
لارا: واییی خیلی ذوق دارم زود ببینمش
تهیونگ: راستی مامان هم سالم رسیده ژاپن
لارا: آه وایی یادم نبود بهش زنگ بزنم برم خونه یه تماس
باهاش میگیرم..
تهیونگ: اوکی
لارا: راستی ته آنوا با ما زندگی میکنه؟
تهیونگ: آره قراره یه مدت پیشمون باشه
لارا: خیلی خوبه هورا
تهیونگ خنده ای کرد و گازی به ماشین داد
.
................
رسیدیم پیاده شدم با دو رفتم سمت در خونه
یه لحظه ایستادم لباسم؟ وایی یادم نبود من با لباس
جونگکوک اومدم آخخ ولش بهش پس میدم
رفتم داخل آنوا با حوله دور پایین تنش اومد بیرون از اتاقش
موهاش خیس بود نتونستم تحمل کنم با دو به سمتش رفتم
و خودم انداختم تو بغلش یه لحظه تعجب کرد بعد اونم بغلم
کرد....
آنوا: سلام پرنسسم
لارا: دلم برات تنگ شده بود خنگ خدا
تهیونگ هم اومد داخل هنوز داخل بغل آنوا بود
از بغلش اومدم بیرون تا تهیونگ بغلش کنه اونم بغلش کرد..
تهیونگ: خوش اومدی پسر عمو
آنوا: مرسی پسر عمو، چطوری؟
تهیونگ: عالیم داداش
حرصم گرفت مگه من اینجا هویجم؟
لارا: منم اینجام ها
آنوا اومد و بغلم کرد گونمم بوسید..
آنوا: عسلم ناراحت شدی؟
لارا: معلومـ....
تهیونگ نزاشت حرفم کامل شه...
تهیونگ: باز تو اومدی اینو لوس کردی پسر عمو
با پام یکی زدم تو پاش...
لارا: تو خفه پسر عموی خودمه فهمیدی؟
تهیونگ دستاش رو به نشونه تسلیم بالا بردـ.
تهیونگ: باشه احمق کوچولو تسلیمم
لارا: خوبه..
رو کردم به آنوا..
لارا: خب پسر عمو امروز باهامون میای دانشگاه؟
آنوا: آره میام
پریدم هوا و بغاش کردم...
لارا: آخجون هورا
تهیونگ: من شما رو با رفع دلتنگیتون تنها میزارم
و رفت تو اتاقش...
آنوا: دیشب کجا بودین فسقل؟
لارا: دیشب خونه یکی از دوستای تهیونگ بودیم
آنوا: اوکی، خب عسلم من میرم لباس بپوشم باشه؟
لارا: باشه منم میرم آماده شم
چون قدش خیلی بلند بود و من بهش نمیرسیدم
رو نوک پام وایستادم و اونم که فهمید میخوام
چیکار کنم هم قدم شد واقعا جنتلمن بود این بشر
گونش رو بوسیدم...
لارا: خوش برگشتی آنوا جونم
آنوا: قربونت شم خوشلگم
و به سمت اتاقم رفتم......
.................
ادامه دارد..... 🌷
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
PART: 16
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو لارا]
حرکت کردیم به سمت خونه بین راه
هیچ حرفی با تهیونگ نزده بودیم که....
تهیونگ: خبر داری آنوا برگشته؟
با اسم آنوا سریع به سمت تهیونگ چرخیدم..
لارا: چی؟ آنوا؟ کی برگشته؟
تهیونگ: دیروز قراره بیاد دانشگاه ما
لارا: یعنی عمو اجازه داده برگرده؟
تهیونگ: عمو اجازه نداده ولی بابا اصرار کرده و عمو هم اجازه
داده... ـ
لارا: واییی خیلی ذوق دارم زود ببینمش
تهیونگ: راستی مامان هم سالم رسیده ژاپن
لارا: آه وایی یادم نبود بهش زنگ بزنم برم خونه یه تماس
باهاش میگیرم..
تهیونگ: اوکی
لارا: راستی ته آنوا با ما زندگی میکنه؟
تهیونگ: آره قراره یه مدت پیشمون باشه
لارا: خیلی خوبه هورا
تهیونگ خنده ای کرد و گازی به ماشین داد
.
................
رسیدیم پیاده شدم با دو رفتم سمت در خونه
یه لحظه ایستادم لباسم؟ وایی یادم نبود من با لباس
جونگکوک اومدم آخخ ولش بهش پس میدم
رفتم داخل آنوا با حوله دور پایین تنش اومد بیرون از اتاقش
موهاش خیس بود نتونستم تحمل کنم با دو به سمتش رفتم
و خودم انداختم تو بغلش یه لحظه تعجب کرد بعد اونم بغلم
کرد....
آنوا: سلام پرنسسم
لارا: دلم برات تنگ شده بود خنگ خدا
تهیونگ هم اومد داخل هنوز داخل بغل آنوا بود
از بغلش اومدم بیرون تا تهیونگ بغلش کنه اونم بغلش کرد..
تهیونگ: خوش اومدی پسر عمو
آنوا: مرسی پسر عمو، چطوری؟
تهیونگ: عالیم داداش
حرصم گرفت مگه من اینجا هویجم؟
لارا: منم اینجام ها
آنوا اومد و بغلم کرد گونمم بوسید..
آنوا: عسلم ناراحت شدی؟
لارا: معلومـ....
تهیونگ نزاشت حرفم کامل شه...
تهیونگ: باز تو اومدی اینو لوس کردی پسر عمو
با پام یکی زدم تو پاش...
لارا: تو خفه پسر عموی خودمه فهمیدی؟
تهیونگ دستاش رو به نشونه تسلیم بالا بردـ.
تهیونگ: باشه احمق کوچولو تسلیمم
لارا: خوبه..
رو کردم به آنوا..
لارا: خب پسر عمو امروز باهامون میای دانشگاه؟
آنوا: آره میام
پریدم هوا و بغاش کردم...
لارا: آخجون هورا
تهیونگ: من شما رو با رفع دلتنگیتون تنها میزارم
و رفت تو اتاقش...
آنوا: دیشب کجا بودین فسقل؟
لارا: دیشب خونه یکی از دوستای تهیونگ بودیم
آنوا: اوکی، خب عسلم من میرم لباس بپوشم باشه؟
لارا: باشه منم میرم آماده شم
چون قدش خیلی بلند بود و من بهش نمیرسیدم
رو نوک پام وایستادم و اونم که فهمید میخوام
چیکار کنم هم قدم شد واقعا جنتلمن بود این بشر
گونش رو بوسیدم...
لارا: خوش برگشتی آنوا جونم
آنوا: قربونت شم خوشلگم
و به سمت اتاقم رفتم......
.................
ادامه دارد..... 🌷
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
- ۵۷۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط