واقعا از گذاشتن این فصل سایه های از یاد رفته پشیمونم

واقعا از گذاشتن این فصل سایه های از یاد رفته پشیمونم...

فصل یازدهم: پایان زیبایی


همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت. اما آن اتفاق... همه چیز را از هم پاشاند. مانند تندبادی که خرمنی را با خود می‌برد؛ باد آمد و خوشبختی من را با خودش برد. خوشبختی‌ای که انگار هیچ‌گاه از آن من نبود؛ فقط برای لحظه‌ای به امانت کنارم نشسته بود.

دو ماه از تولد شاپرک کوچکم می‌گذشت. رین آرام بود. آن‌قدر آرام که گاهی می‌ترسیدم بی‌صدا در خواب ابدی فرو رود. آن روز وقتی از پشت در صدایش را شنیدم، چیزی در قلبم جا به جا شد. چیزی شبیه پرنده‌ای که پیش از زلزله از لانه می‌گریزد. آرامشم ذره ذره محو می‌شد و جایش را به ترسی خام می‌داد؛ ترسی که صورت نداشت، اما سایه‌اش روی دیوارهای دلم افتاده بود.

امیدهای واهی‌ام را محکم چسبیدم. با خودم گفتم شاید هیدویی دوباره خوابش برده، یا شاید فراموش کرده به رین غذا بدهد. هیدویی همیشه سر به هوا بود، مثل بادکنکی که هر لحظه ممکن است به آسمان برود. پس هیچ‌کدام از این‌ها دور از ذهن نبود.

اما... هیچ‌کدام از این‌ها دلیل صدای گریه‌ی او نبود.

خواستم در را باز کنم، اما برای یک لحظه دستم روی دستگیره ماند. در باز بود. دری که خودم قفلش کرده بودم. برای یک لحظه یخ زدم. دلیلی نداشت هیدویی آن را باز کند. مگر اینکه... نه. نمی‌خواستم به آن «مگر اینکه» فکر کنم.

دیگر طاقت نیاوردم. در نیمه‌باز را کنار زدم و هیدویی را دیدم؛ روی زمین، غرق در خون. تمام دنیا جلوی رویم تیره و تار شد. قلبم فرو ریخت. زلفان سیاه و گلگونش در آن لحظه، بندبازهایی بودند که از طناب زندگی سقوط کرده بودند.

به سرعت دویدم و کنار بدن بی‌جانش زانو زدم. بدن سردش را در آغوش کشیدم. انگار تکه‌یخی را به سینه می‌فشردم که تا دیروز آتش بود.

در سکوت آزاردهنده‌ی اتاق، ناامیدانه در میان بدنش به دنبال نشانه‌ای از زندگی گشتم. دست‌هایم می‌لرزید، انگار می‌خواستند نبضی را که نبود، زنده کنند. طناب نجاتی برای رهایی از این جهنم. اما هیچ نشانه‌ای نبود. رویا به پایان رسیده بود. من در جهنم رها شده بودم.

هیچ کورسوی امیدی نبود. اشک‌هایم ذره ذره می‌چکیدند. سدی که سال‌ها رویش کشیده بودم، حالا شکسته بود و سیلاب، ویرانه‌های زندگی‌ام را یکی یکی با خود می‌برد.

بدن بی‌جانش را به سینه می‌فشردم و آرزو می‌کردم. ای کاش تمام این‌ها یک کابوس بود. ای کاش می‌توانستم از این جهنم فرار کنم. ای کاش بیدار می‌شدم و می‌دیدم هیدویی هنوز در اتاق روبرویی خواب است. ای کاش دوباره به خاطر چیزهای کوچک مسخره‌ام می‌کرد. چقدر به صدای خنده‌هایش نیاز داشتم... اما فرشته‌ها در جهنم جایی ندارند.

فقط یک فرصت کوچک می‌خواستم. تا بتوانم در آغوشش بگیرم. به او بگویم چقدر عاشقش بودم. بگویم چگونه به زندگی سردم گرما بخشید. بگویم که او تنها شمع این اتاق تاریک بود. اما او دیگر نبود. شمع خاموش شده بود و من در تاریکی مطلق رها.

حالا فقط من مانده‌ام و حسرت‌هایم. با این عذاب بزرگ که تا آخر عمر بر شانه‌ام سنگینی می‌کند. خودم را بارها سرزنش خواهم کرد که چرا از فرصت استفاده نکردم. چرا هیچ‌گاه به او نگفتم...

دوستش دارم.
دیدگاه ها (۲)

سلامحححاومدم با تقدیمی برای عشقم هاروکاااا✨️🐥مرسی که همیشه پ...

خب...اگه یه روز من بمیرم چی میشه؟دنیا به آخر میرسه؟شاید بتون...

چندشاتی جونگکوک(پارت۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط