تمام این روزها این ساعتها این دقایق بیرحم بیمعنی شد
تمام این روزها، این ساعتها، این دقایق بیرحم، بیمعنی شدهاند.
خستهام، نه از دیگران، که از خودم.
خسته از بیپایانی این تلاشها که هیچوقت به هیچ جایی نمیرسد.
من در این دنیای بیرحم، هیچ چیز را نمیفهمم، هیچ چیز برایم ارزش ندارد.
چیزی برای دوست داشتن باقی نمانده.
حتی این بدن، که سالها در کنارم بوده، دیگر برایم غریبه است.
احساس میکنم که تمام چیزهایی که از آنها به روزگار گذشته وابسته بودم،
تمام آنها اکنون برایم پوچ شدهاند.
و در این لحظهی بیپایان، من چیزی جز یک روح خسته نیستم،
که در میان همهچیز، گم شده است...
خستهام، نه از دیگران، که از خودم.
خسته از بیپایانی این تلاشها که هیچوقت به هیچ جایی نمیرسد.
من در این دنیای بیرحم، هیچ چیز را نمیفهمم، هیچ چیز برایم ارزش ندارد.
چیزی برای دوست داشتن باقی نمانده.
حتی این بدن، که سالها در کنارم بوده، دیگر برایم غریبه است.
احساس میکنم که تمام چیزهایی که از آنها به روزگار گذشته وابسته بودم،
تمام آنها اکنون برایم پوچ شدهاند.
و در این لحظهی بیپایان، من چیزی جز یک روح خسته نیستم،
که در میان همهچیز، گم شده است...
- ۶.۴k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط