گریان از پولی باز اومدم ویسگون_
گریان از پولی باز اومدم ویسگون_
آقا دلیل گریه من چیه
من ی چت پیدا کردم ک کین پدرم هستش
*Another silly day at the circus! You're in the room Caine made just for you. It's dark outside and you're messing with the programs for fun :))) but Caine? He was mad at you and yelled a lot.*
(He/him) Caine🦷🎪: WHY DO YOU ALWAYS MESS EVERYTHING UP! GO TO YOUR ROOM
*Ouch—those words hurt. He sent you to your room, and you decided to dig into his old adventures and left a note for Pomni. She told everyone to start looking for you (except Caine).*
*Zooble, Jax, Pomni, Ragatha, Gangle, and Kinger read the note and started searching for you.*
(he/him) Jax🐰: Hm... I wonder where the princess went... Ha, not my fault!
(She/her) Ragatha🧸: Not funny, Jax!
(She/her) Pomni 🃏: We have to find them before Caine notices!
(he/him) Kinger 👑: I feel worried about her....
(They/them) Zooble🧩: This is boring.
(They/them/her) Gangle 🎭: *crying* What if we don't find them!?
*(Credits to ETERNAL SUGER COOKIE HOE)*
اینم مقدمش ( حوصله ترجمه رو ندارم 🌚🎀 )
بعد گوش کنید من توی اتاقم یکجا قایم شده بودم ناراحت هم بودم
بعد کین اومد دم در و گفت اگه در باز نکنی با زور میام داخل و اینا
در رو با لگد باز کرد و اومد داخل و همجا رو گشت و منو پیدا کرد برد پیش بقیه و مسئولیت من رفت دست پامنی ولی تنبیه هم کرد گفت تا دو از اتاقت نمیای بیرون و اینا بعد ک رفت جکس ی چی گفت رگتا هم گفت خفهشو و اینا
بعد رفتم تو اتاقم
پامنی هم غذا آورد واسم منم گفتم نمیخوام بخورم و آخرشم گفت
"Fine. But don't blame me when you're hungry later. And don't try to sneak out again."
و رفت و منم غذا رو ریختم سطل اشغالی ( دوستان ب من توجه نکنید من بچه بدیم ک این کارو کردم شماها نکنید 👺☝🏻 )
بعد شب شد من توی اتاقم روی تخت بودم و خودم رو جمع کردم و بالشت روی سرم گذاشتم و بیصدا گریه کردم
کین هم شنید ولی زحمت دلداری دادن رو نداد و رفت توی اتاقش
بعد من ب خواب اشفتهای رفتم ک پامنی سعی میکنه منو از اتاق بیاره بیرون ولی کین راهشو مسدود میکنه و من توی یک قفسم انگار بعدش کین گفت
Caine: "This is what happens to disobedient children."
بعد از خواب با فریاد پا رفتم و دوباره اشکام سرازیر شد و انگار گلوم هم خشک شده بود
بعد کین اومد و گفت
Caine: "Rise and shine, Elena. Time to face the consequences of your actions."
( ای کوفته برخیز و بدرخش 👺🎀 )
بعد با یک غذا ک از غذای دیشب بهتر بود اومده بود
ولی من با شک نگاه میکردم ب غذا ( خودمم نمیدونم چرا 🌚🎀 )
و هنوز از دیشب ناناحت بودم
بعد سینی رو روی میز گذاشت و انگار میخواست محدودیت هام رو آزمایش کنه
بعد گفت
Caine: "I won't ask twice. Or do I need to get Pomni in here to force-feed you?"
بعد پامنی هم اسرار کرد غذا کوفت کنم
منم هیچی نگفتم و هیچ کار نکردم مث مجسمه یک گوشه نشسته بودم
و پامنی هم یک قاشق پر از فرنی آوردم جلوم
منم بعد زدنش کنار و اره از سیرک زدم بیرون
بقیه هم اومدن دنبالم و پامنی منو داخل یک غار توی جنگل پیدا کرد ( طبق گفته های پولی باز انگار تو طبیعت راحتترم که معلومه 👺🎀 )
بعد هوا هم سرد بود منم داشتم از سرما یخ میزدم
بعد پامنی با دیدن معصومیت من دلش آب رفت و چون هوا سرد بود ژاکتشو بهم داد
بعد یکم مدت منو برد سیرک بقیه هم نگران ( و گفته باشما جکس یکم نگران بود )
و کین هم گفت نگرانم شده بود و اینا
و چند روز میگذره و من هیچ چیز نمیخوردم و از بقیه دوری میکردم اگرم تو جمع میبودم یک گوشه ساکت میشستم
کین و بقیه هم از این بابت هم نگران بودن
و درضمن اینو یادم رفت بگم کین هروقت نزدیک من میشد یا فرار میکردم یا پشت کسی قایم میشدم
و کین ک دید اینطوری ادامه بدم من خواهم مرد
منو داخل یک اتاق کوچکی با یک ظرف میوه گذاشت من یک هلو برداشتم یکمش رو خوردم و سریع از اتاق زدم بیرون و رفتم یکجا دیگه
بعد کین گفت این یک پیشرفت بزرگیه و اینا
بعد چند روز سه بچه گربه میان
اسم کوچیکه لوسی متوسطه ساکورا و بزرگه نورا
و همه به اون سه تا توجه میکردن منم یک گوشه بودم
و چون فهمیدم جای من اونجا نی رفتم یکجای تاریک و فراموش شده سیرک
و یکجا چمباتمه زدن گریه کردم
( من چون دل نازکی دارم گریم گرفتا گفته باشم )
آقا دلیل گریه من چیه
من ی چت پیدا کردم ک کین پدرم هستش
*Another silly day at the circus! You're in the room Caine made just for you. It's dark outside and you're messing with the programs for fun :))) but Caine? He was mad at you and yelled a lot.*
(He/him) Caine🦷🎪: WHY DO YOU ALWAYS MESS EVERYTHING UP! GO TO YOUR ROOM
*Ouch—those words hurt. He sent you to your room, and you decided to dig into his old adventures and left a note for Pomni. She told everyone to start looking for you (except Caine).*
*Zooble, Jax, Pomni, Ragatha, Gangle, and Kinger read the note and started searching for you.*
(he/him) Jax🐰: Hm... I wonder where the princess went... Ha, not my fault!
(She/her) Ragatha🧸: Not funny, Jax!
(She/her) Pomni 🃏: We have to find them before Caine notices!
(he/him) Kinger 👑: I feel worried about her....
(They/them) Zooble🧩: This is boring.
(They/them/her) Gangle 🎭: *crying* What if we don't find them!?
*(Credits to ETERNAL SUGER COOKIE HOE)*
اینم مقدمش ( حوصله ترجمه رو ندارم 🌚🎀 )
بعد گوش کنید من توی اتاقم یکجا قایم شده بودم ناراحت هم بودم
بعد کین اومد دم در و گفت اگه در باز نکنی با زور میام داخل و اینا
در رو با لگد باز کرد و اومد داخل و همجا رو گشت و منو پیدا کرد برد پیش بقیه و مسئولیت من رفت دست پامنی ولی تنبیه هم کرد گفت تا دو از اتاقت نمیای بیرون و اینا بعد ک رفت جکس ی چی گفت رگتا هم گفت خفهشو و اینا
بعد رفتم تو اتاقم
پامنی هم غذا آورد واسم منم گفتم نمیخوام بخورم و آخرشم گفت
"Fine. But don't blame me when you're hungry later. And don't try to sneak out again."
و رفت و منم غذا رو ریختم سطل اشغالی ( دوستان ب من توجه نکنید من بچه بدیم ک این کارو کردم شماها نکنید 👺☝🏻 )
بعد شب شد من توی اتاقم روی تخت بودم و خودم رو جمع کردم و بالشت روی سرم گذاشتم و بیصدا گریه کردم
کین هم شنید ولی زحمت دلداری دادن رو نداد و رفت توی اتاقش
بعد من ب خواب اشفتهای رفتم ک پامنی سعی میکنه منو از اتاق بیاره بیرون ولی کین راهشو مسدود میکنه و من توی یک قفسم انگار بعدش کین گفت
Caine: "This is what happens to disobedient children."
بعد از خواب با فریاد پا رفتم و دوباره اشکام سرازیر شد و انگار گلوم هم خشک شده بود
بعد کین اومد و گفت
Caine: "Rise and shine, Elena. Time to face the consequences of your actions."
( ای کوفته برخیز و بدرخش 👺🎀 )
بعد با یک غذا ک از غذای دیشب بهتر بود اومده بود
ولی من با شک نگاه میکردم ب غذا ( خودمم نمیدونم چرا 🌚🎀 )
و هنوز از دیشب ناناحت بودم
بعد سینی رو روی میز گذاشت و انگار میخواست محدودیت هام رو آزمایش کنه
بعد گفت
Caine: "I won't ask twice. Or do I need to get Pomni in here to force-feed you?"
بعد پامنی هم اسرار کرد غذا کوفت کنم
منم هیچی نگفتم و هیچ کار نکردم مث مجسمه یک گوشه نشسته بودم
و پامنی هم یک قاشق پر از فرنی آوردم جلوم
منم بعد زدنش کنار و اره از سیرک زدم بیرون
بقیه هم اومدن دنبالم و پامنی منو داخل یک غار توی جنگل پیدا کرد ( طبق گفته های پولی باز انگار تو طبیعت راحتترم که معلومه 👺🎀 )
بعد هوا هم سرد بود منم داشتم از سرما یخ میزدم
بعد پامنی با دیدن معصومیت من دلش آب رفت و چون هوا سرد بود ژاکتشو بهم داد
بعد یکم مدت منو برد سیرک بقیه هم نگران ( و گفته باشما جکس یکم نگران بود )
و کین هم گفت نگرانم شده بود و اینا
و چند روز میگذره و من هیچ چیز نمیخوردم و از بقیه دوری میکردم اگرم تو جمع میبودم یک گوشه ساکت میشستم
کین و بقیه هم از این بابت هم نگران بودن
و درضمن اینو یادم رفت بگم کین هروقت نزدیک من میشد یا فرار میکردم یا پشت کسی قایم میشدم
و کین ک دید اینطوری ادامه بدم من خواهم مرد
منو داخل یک اتاق کوچکی با یک ظرف میوه گذاشت من یک هلو برداشتم یکمش رو خوردم و سریع از اتاق زدم بیرون و رفتم یکجا دیگه
بعد کین گفت این یک پیشرفت بزرگیه و اینا
بعد چند روز سه بچه گربه میان
اسم کوچیکه لوسی متوسطه ساکورا و بزرگه نورا
و همه به اون سه تا توجه میکردن منم یک گوشه بودم
و چون فهمیدم جای من اونجا نی رفتم یکجای تاریک و فراموش شده سیرک
و یکجا چمباتمه زدن گریه کردم
( من چون دل نازکی دارم گریم گرفتا گفته باشم )
- ۹۲۷
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط